دوشنبه ۲۱ سپتامبر ۲۰۰۹

مِثِ پروانه یی در مُشت!

کودکی بودم آن سال ها... مدرسه نمی رفتم هنوز... سالِ ابتداییِ سال های سیاهِ دهه ی 60 بود و، کودکی بودم من، مدرسه نمی رفتم هنوز... سال های ابتداییِ شروع جنگ بود و، "آقام" به رسمِ همیشه ی مردهای آن سال ها، مردِ جنگ بود و چند ماهِ زیادی از سال مُهمات جابه جا می کرد با کامیونِ اجاره یی!... من بودم و توپِ پلاستیکی و دیوارِ همسایه ی رو به رو! که انگار با هر ضربه ی شوتِ من، شعاری بر شعارهای نوشته شده بر آن اضافه می شد و، عکسِ اسپری شده ی سیاه یا قرمزِ شهیدی بر آن نقش می بست. و همراه آن، پسرهای نوجوان و جوانِ همسایه و همْ محل، مردهای زن و بچه و نوه دار و مسجد رو و سَرْکوچه یی، روز به روز کمتر و کمتر می شدند آن سال ها. همه شان جبهه یی می شدند انگار و، نقششان نقشِ دیوارِ رو به رو می شد انگار با هر ضربه ی توپِ من!... برادرم دوسالی می شد که مدرسه رو بود و من، یکی دوسالی مانده بود تا بروم شاید... تنها بودم من با دختربچه های همسایه، که دعوایشان می شد سَرِ بازیِ خاله بازی، که کدامشان عروس من شود و پُشتِ چادرْگُلیِ جدا برپا شده از چادرِ دیگران، همراهم شود و مشغولِ بازیِ خانه بازی و شوهرداری!... به گمانم همان سال بود که "شاهرخ"، پسرکِ سیه چُرده ی آبادانی، با خانواده اش جاکَن شده بودند از آبادانِ جنگ زده ی آن سال ها و هنوز!، و راهیِ دیارِ غربت شده بودند. راهیِ دیارِ آشنایِ ما. شهرِ ما!... کم حرف بود و خجالتی و لاغر و مُردنی. با آن زبانِ گُنده تر از دهانش، که همیشه گیر می کرد پُشت و میانِ دندان ها و، حرف زدنش را به اعتقادِ آن سال های ما، مضحک تر می کرد با آن لحجه ی غلیظ عربی. نمی دانم، شاید همین پسرکِ سیه چُرده بود که قرار بود 7-6 سال بعد، زاییده شود از ذهنِ خلاق "استاد بهرام بیضائی" و، "باشو غریبه کوچک" نام بگیرد! و باز هم نمی دانم، شاید من هم "علی کوچولو"ی قصه های سال هایِ نه چندانِ دورِ بعد از آن بودم با آن توپ کوچک پلاستیکی، و فرزانه کابُلی هم، مامانم قرار بود باشد، شاید!... همان سالِ ابتداییِ سال های سیاهِ دهه ی 60 بود انگار، که تقریباً هر هفته پَرِ چادر مشکیِ مامان را می گرفتم و راهیِ میدانِ شهر می شدیم، برای تماشا و شرکت در مراسمِ تشییعِ پیکرِ شهیدانِ تازه از راه رسیده، در آن ازدحام جمعیتِ آن سال ها، و عواطفِ پاک و نوعْ دوستانه شان. در همین رفت و آمدهای تقریباً هر هفته ی همان سال ها بود که "شاهرخ" را می دیدم به همراهِ مادرش "فاطی خانم" - همان پسرکِ سیه چُرده ی کم حرف و خجالتی و لاغر مُردنی، با آن زبانِ گُنده تر از دهانش، که همیشه گیر می کرد پُشت و میانِ دندان ها و، حرف زدن، و حالا گریه کردنش را سخت تر می کرد با آن پوستِ سیاهِ آفتاب سوخته اش - گریه اش از این بود که تنهاتر از قبل شده بود و سرگردان. پرِ چادر مشکیِ مادرش را گرفته بود و به مراسم آمده بود. و "فاطی خانم" مثل همیشه ی خدا، بعدِ دیدنِ تابوت شهیدان و مویه ی مادر و زن و دخترهایشان، یاد عزیزان از دست رفته ی خود افتاده بود در آبادان، و آنقدر بر سر و سینه اش کوفته بود و صورتِ آبِلِه رویش را خراشیده بود، که از حال رفته بود، و مردم مهربان آن سال ها رسانده بودندش بیمارستان. اما پسرک سیه چُرده جا مانده بود و، مثلِ "باشو غریبه کوچک"، غریب و حیران و درمانده شده بود با آن چشم های سیاه و دُرشتِ جنوبی اش، از این مصیبتِ هفته گی!... و همین می شد که مامان - با همان مهربانی و دل سوزیِ همیشه و آن چشم های خیس، که نمی دانم از دیدنِ تابوت شهیدان بود یا دلتنگیِ دوباره به یاد آمده اش از دوری آقام، و یا شاید هردو - سراغ پسرک سیاه سوخته ی همسایه می رفت و، دست در دستش می گرفت و به دنبال خود می کشید تا خانه ی 50 متریِ آن سال هایمان. و من که همچنان پرِ چادرمشکی اش را در دست داشتم و از خسته گی - کِشان کِشان - به دنبالش کشیده می شدم، هر از گاهی از روی مِهر، و یا شاید هم از روی حسِ حسادتِ آن سال های کودکی، که حاصل همدست شدنِ او بود با مادرم، دستی دراز می کردم و به سرش می کشیدم یا به پُشتش می زدم. اما او تنها با یک جمله ی همیشه گی جوابم را می داد. آنهم با همان لحجه ی غلیظ عربی، که؛ "وِلم کن کُرّه خرِ..."! و دوباره گریه سر می داد. و من که شاکی بودم از رفتارِ او و ملایمت و مهربانیِ بی قید و شرط و بیش از حدِ مادر با او، معترضانه به دنبالشان می دویدم و فریاد می زدم: "مااااامااااان"!... اما فقط و فقط یک جمله جوابم بود، آن هم با تَحکُم: "دردِ یامان"!!!
به خانه که می رسیدیم، مثل همیشه، مامان، "شاهرخ" را به خانه می بُرد و مراقبت می کرد تا آمدنِ فاطی خانمِ تازه از زیرِ سِرُم درآمده! و من هم با همان توپ پلاستیکی، و لباس های تمیز و مرتبی که همیشه مالِ بیرون رفتن و میهمانی بود و من به دور از چشم مامان هنوز درِشان نیاورده بودم، دامادِ یکی از دختربچه های همسایه می شدم و، پُشتِ چادرْگُلیِ مخصوصِ عروس و داماد، مشغولِ خانه بازی با "مرضیه"، عروس همیشه ی آن سال هایم می شدم! و به حرف های او، که در حال غذا درست کردن در ظروف اسباب بازیِ آن سال ها برای شوهرش بود، گوش می دادم! محتویاتِ غذای قابلمه ی اسباب بازیِ پلاستیکی هم چیزی نبود، اِلّا پُفک نمکیِ 5 ریالی و کارامِلِ 10 ریالیِ آن سال ها... مرضیه از نقشه ی برادرِ 13 ساله اش می گفت که می خواسته به زور و کلک هم که شده، رضایت بگیرد از پدرش برای رفتنِ به جبهه! - فکرش را بکنید، پسربچه ی 13 ساله یی در سودای جبهه رفتن! - و من هم در جواب حرف هایش، و بیشتر برای این که غذای خوشمزه تری از پُفک نمکی و کارامل برای شوهر آن روزش - که من بودم - بپزد و سرِ سفره بیاورد و اجازه بدهد که موهایش را شانه بزنم، یکی از آن شکلاتْ کاکائوهایی را که آقام از جبهه سوغاتی آورده بود همراهِ پوکه های ریز و دُرشت و خرجِ خُمپاره برای جشنِ چهارشنبه سوریِ آخرِ سال، و می گفت که با خوردنِ هر تکه اش، تا 48 ساعت نیازی به غذا خوردن نیست و گرسنه نمی شوی، به او می دادم تا اگر برادرش موفق به جبهه رفتن شد، با خود ببرد و گرسنه نماند!!!... اما مرضیه، شکلاتْ کاکائویِ نیمه آب شده از گرما را - در جیبِ شلوارِ زیکوی من - می خورد و بعد با ناز برمی گشت پُشت به من می کرد و می گفت: "مامانم می گه؛ چراغی که به خونه رَواست، به مسجد حرامه... حالا من 48 ساعت سیرم... بیا این شونه، موهام مالِ تو"!... و من آنقدر خَرْکِیف و "شنگول" می شدم از این کارش، که هر لحظه ممکن بود که "گرگِ ناقُلا" بیاید و مرا بخورد در آن روزهای تنهایی!!!... خوش بودم به نوعی آن لحظه ها. هر وقت که مرا می دیدی، نیشم تا بناگوش باز بود و بی خود و بی جهت، شاد بودم از سیاهیِ آن سال ها... دیگر من چه می دانستم؟ مگر کفِ دستم را بو کرده بودم؟ چه می دانستم بزرگ می شویم و روزهایمان سیاه تر می شود از روزهای سال های سیاهِ دهه ی 60؟... گمانش را هم نمی کردم که عراقِ منفورِ آن سال ها - که همه دیدند چه کرد با ما و پدران و برادران و مادران و خواهران و ... ما - حالا بشود دوست و رفیق همسایه و، فکر کردن به مردمِ مظلومِ زیرِ چکمه ی سربازانِ آمریکایی و انگلیسی اش، از نان شب هم واجب تر شود بر ما! برای مایی که خودمان روزی له شده و گیر کرده بودیم میانِ شیارهایِ کفِ پوتین های آن عربِ جانی!... من مگر مغزِ خَر خورده بودم، که حتی بخواهم فکرش را هم بکنم، که مرضیه روزی بزرگ می شود و شوهر می کند و، بچه اش چندماهی می شود بازیگرِ کودکِ یکی ار نمایش های من در سال های دانشگاه؟!!... آخر یکی نیست بگوید؛ "15 سالگی هم شد سنِّ شوهر دادنِ دختر؟!!" آنهم به مردِ 35 ساله یی که 6 سال بعدِ عروسیِ شان، در زمانِ ساختِ آن نمایش، اُستادِ من بود در دانشگاه!!!... من از کجا باید می دانستم که در یکی از همان روزهای سال های دانشگاه، که از زورِ عاشقیت، سرخورده شده بودم و حالِ دُرستی نداشتم، به توصیه ی یکی از دوستان، و برای فراموشیِ این غمِ بزرگ، و این که تِزاَش این بود که؛ "دربرابرِ زن ها و دخترها، همه ی مردهای ایران ...َند، حتی اگر خلافش ثابت شود"!، راهیِ خانه ی ساقیِ محله می شویم برای خریدِ "ویسکیِ کتابی"، و از روی بدبختی، عَدل باید آن ساقیِ معروف، کسی نباشد غیرِ "شاهرخ"ِ سیاه سوخته ی سال های کودکیِ من؟! و من از این مصیبتِ بی انتها، به قدرِ تاریخ بالا بیاورم جلوی خانه اش از ویسکیِ نخورده و مَستیِ نکرده، و او تنها یک چیز بگوید بعدِ این همه سال؛ "نوکِرِتُم... دو دِقِه صَب کن، یه ویسکی بِرات بیارُم، که توُ خودِ کارخونِه شَما، پیدا نِکنی. نِهادُمِش زیرِ یخ. انگار الهامُم شده بود که بعدِ ئی همه سال داش شهرامُم میاد سراغِش"! و کمی حرکت می کند که برود، اما با تردید می ماند و ادامه می دهد که؛ "فِقط جوُنِ حاجی، خِیرِ اَمواتِت، نِری که بِریا، خودُم دربست نوکِرِتُم. هر چی بخوای دارُم، اَ تَل بیگیر تا عَلِف و بَنگ و تَمجیزِک و، هوُ برو تا ویسکی و شامپاین و عِرَق سِگی"!
او رفت و پُشتِ سرش در را بست به روی خاطره ی سال های کودکی اش! و من مانده ام هنوز. مانده ام میانِ این تاریکی و، آن سال هایِ سیاهِ دهه ی 60. که کدام بهتر بود؟ این یا آن؟! آن سال ها که کودکی بودم من، مدرسه نمی رفتم هنوز!

دوشنبه ۷ سپتامبر ۲۰۰۹

مسعود ده نمکی، خودم، و دیگران

نمی دانم، شاید چندان ربطی نباشد میان این دو تکه، که از دوست داشتنی ترین داستانِ همیشه ی زنده گیَ م به ذهن رسید و این جا نوشتم. اما به هر حال احساسی بود که آمد و نتیجه اش این شد؛
--------------------
به مسعود ده نمکی :
خواستم چیزی بنویسم بعدِ رویِ پرده رفتنِ هر دو شاهکارش! خواستم بنویسم وقتی با فروش میلیاردیِ "مثلاً" فیلمش، خود را در عرش دید. خواستم چیزی بگویم وقتی مصاحبه ی خنده دارش را در وبلاگش خواندم. خواستم از کوره در بروم وقتی واکنش َش را خواندم در برابر دیالوگِ مجموعه ی تلویزیونیِ "پنجمین خورشید"، که فیلمش را حاویِ مطالب و حرف های بدی دانسته بود. خواستم بر سرش فریاد بزنم وقتی گلایه ی "سیده زهرا حسینی" قهرمان رمانِ مستند "دا" را از فیلم َش در برنامه ی "ماهِ عسل" دیدم. و خواستم هرچه توان دارم در دست هایم جمع کنم تا پاسخِ کوبنده یی روی کاغذ نثارش کنم برای گَندی که به همه چیز زد؛ به سینما، به فرهنگ و هنر، به اهالیِ فرهنگ و هنر، به جنگ، به بچه های جنگ، و به مردمِ درگیرِ با جنگ، به خوزستانی ها، به 8 سال از زندگیِ ما، به 8 سال جنگی که چیزِ دیگری دیدیم و چیزِ دیگری شنیدیم؛ چیزی غیر از آن چه او گفته، به شنیده ها و دیده هایم از بچه های جنگ در خوزستان؛ از مشکلات شان، از آن چه بر آن ها رفته و می رود از جنگ، و به... اما حالا تازه طلب کار هم هست!
اما... اما دیدم ارزش ش را ندارد، شاید گُنده تر شود! نمی دانم ربطش چیست، اما تنها چیزی که به ذهن م رسید تا برای او بنویسم، این بود:
خودپسند چشمش که به شهریار کوچولو افتاد، از همان دور داد زد: به به! این هم یک ستایشگر که دارد می آید مرا ببیند!
آخر برای خودپسندها، دیگران فقط یک مُشت ستایشگرند.
شهریار کوچولو گفت: سلام! چه کلاه عجیب غریبی سرتان گذاشته اید!
خودپسند جواب داد: مالِ اظهارِ تشکر است. منظورم موقعی که هلهله ی ستایشگرهایم بلند می شود. گیرم متاسفانه تنابنده یی گُذارش به این طرف ها نمی اُفتد
شهریار کوچولو که چیزی حالیش نشده بود گفت: چی؟!
خودپسند گفت: دست هایت را بزن به همدیگر
شهریار کوچولو دست زد و خودپسند کلاهش را برداشت و متواضعانه از او تشکر کرد!
شهریار کوچولو با خودش گفت: "دیدنِ این، تفریحش خیلی بیشتر از دیدنِ پادشاه است".
و دوباره بنا کرد به دست زدن و خودپسند با برداشتنِ کلاه، بنا کرد تشکر کردن.
پس از پنج دقیقه، شهریار کوچولو که از این بازیِ یکنواخت خسته شده بود پرسید: چه کار باید کرد که کلاه از سرت بیفتد؟
اما خودپسند حرفش را نشنید. آخر آن ها جُز ستایش خودشان چیزی را نمی شنوند.
از شهریار کوچولو پرسید: تو راستی راستی به من با چشمِ ستایش و تحسین نگاه می کنی؟
- ستایش و تحسین یعنی چه؟
- یعنی قبول این که من خوش قیافه ترین و خوشپوش ترین و ثروتمندترین و باهوش ترین مردِ این اَخترکم
- آخر روی این اَخترک که فقط خودتی و کلاهت!
- با وجودِ این ستایشم کن. این لطف را در حق من بکن
شهریار کوچولو نیمچه شانه یی بالا انداخت و گفت: خُب ستایشت کردم. اما آخر واقعاً چیِ این برایت جالب است؟!
شهریار کوچولو به راه اُفتاد و همانطور که می رفت، تویِ دلش می گفت: این آدم بزرگ ها راستی راستی چقدر عجیبند!
--------------------
به خودم:
به مِی خواره که صُم بُکم پشتِ یک مُشت بطریِ خالی و یکی دوتا بطریِ پُر نشسته بود، گفت: چه کار داری می کنی؟
مِی خواره با لحنِ غم زده یی جواب داد: مِی می زنم.
شهریار کوچولو پرسید: مِی می زنی که چی؟
مِی خواره جواب داد: که فراموش کنم
شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می سوخت، پرسید: که چی را فراموش کنی؟
مِی خواره همانطور که سرش را می انداخت پایین، گفت: سرشکسته گیم را
شهریار کوچولو که دلش می خواست دردی از او دوا کند، پرسید: سرشکسته گی از چی؟
ِمِی خواره جواب داد: سرشکسته گیِ مِی خواره بودنم را!
این را گفت و قال را کَند و، به کلی خاموش شد. وشهریار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت، و همان جور که می رفت، توُ دلش گفت: این آدم بزرگ ها راستی راستی چقدر عجیبند!
--------------------
به دیگران:
.
.
.
.
- این آدم بزرگ ها راستی راستی چقدر عجیبند!!!