<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-4890111881187173688</id><updated>2011-09-28T15:25:34.642+03:30</updated><title type='text'>Se7en</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>شهرام بزرگی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01354011579332303983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>26</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4890111881187173688.post-3780902842182887160</id><published>2011-09-28T14:23:00.000+03:30</published><updated>2011-09-28T14:23:07.655+03:30</updated><title type='text'>من، زَری، مُحرّم، آقا مُشتاق و دیگران... (1)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span id="goog_811040211"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span id="goog_811040212"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;B Nazanin&amp;quot;; font-size: 14pt;"&gt;چشم های آقا مُشتاق را دیگر نمی شد چشم نامید. دو خطِ تیره ی کوتاه بود، کشیده شده در زیرِ آن ابروهای پَت و پهنِ بادِمجانی، که همیشه ی خدا هم مثلِ ریشه های آویخته ی والانِ پرده های میانِ اُرسی و در، آویزان بود از آن طاقِ قوس دارِ چشم ها. تو حالا فرض کن در گیر و دارِ بر مَلا شدنِ رازِ دستمالِ سفیدِ تمیزی که قرار بود آن شب نشانه ی افتخار و سربلندیِ اِنسی خانم - مادرِ زَری - باشد، دعوایی سر بگیرد و به گوشه یی پَرت شود عینکِ تَه استکانیِ فِرِیم کائوچوییِ این آقا. آن وقت بود که بایستی به ریسه می اُفتادی - مُتّصل - از دیدنِ آن چشم های خطی و آن ابرو! یعنی که؛ از سرخوشیِ بی عاری می خندیدی و، می مُردی از زاریِ بی حد. دیگر بماند که چه کِرکِرِ خنده یی بود آن زیرشلوارِ راه راهِ مامانْ دوزِ آقا مُشتاق. انصافیِ خدا، جایِ مُحَرم خالی بود. جای تو هم، که میانِ آن همه بیا و بُرو، در آن اُتاقِ زاویه - که کعبه ی آمال است و تو مشغول - نمی دانستی که چه خنده کُنانی ست این سویِ در، و چه حسرتی می خورند امثالِ من!... می دانی که، خووب می دانم چه هستی و چه کرده َم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;B Nazanin&amp;quot;; font-size: 14pt;"&gt;باتو&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size: 14pt;"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;!&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;B Nazanin&amp;quot;; font-size: 14pt;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size: 14pt;"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;B Nazanin&amp;quot;; font-size: 14pt;"&gt;ادامه دارد...&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size: 14pt;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span id="goog_635361761"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span id="goog_635361762"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,&amp;quot;serif&amp;quot;; font-size: 14pt;"&gt;&lt;/span&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4890111881187173688-3780902842182887160?l=shahrambozorgi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/feeds/3780902842182887160/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2011/09/1.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/3780902842182887160'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/3780902842182887160'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2011/09/1.html' title='من، زَری، مُحرّم، آقا مُشتاق و دیگران... (1)'/><author><name>شهرام بزرگی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01354011579332303983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4890111881187173688.post-5013678814321956040</id><published>2009-09-21T14:21:00.007+04:30</published><updated>2009-09-21T15:26:08.118+04:30</updated><title type='text'>مِثِ پروانه یی در مُشت!</title><content type='html'>&lt;div style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;کودکی بودم آن سال ها... مدرسه نمی رفتم هنوز... سالِ ابتداییِ سال های سیاهِ دهه ی 60 بود و، کودکی بودم من، مدرسه نمی رفتم هنوز... سال های ابتداییِ شروع جنگ بود و، "آقام" به رسمِ همیشه ی مردهای آن سال ها، مردِ جنگ بود و چند ماهِ زیادی از سال مُهمات جابه جا می کرد با کامیونِ اجاره یی!... من بودم و توپِ پلاستیکی و دیوارِ همسایه ی رو به رو! که انگار با هر ضربه ی شوتِ من، شعاری بر شعارهای نوشته شده بر آن اضافه می شد و، عکسِ اسپری شده ی سیاه یا قرمزِ شهیدی بر آن نقش می بست. و همراه آن، پسرهای نوجوان و جوانِ همسایه و همْ محل، مردهای زن و بچه و نوه دار و مسجد رو و سَرْکوچه یی، روز به روز کمتر و کمتر می شدند آن سال ها. همه شان جبهه یی می شدند انگار و، نقششان نقشِ دیوارِ رو به رو می شد انگار با هر ضربه ی توپِ من!... برادرم دوسالی می شد که مدرسه رو بود و من، یکی دوسالی مانده بود تا بروم شاید... تنها بودم من با دختربچه های همسایه، که دعوایشان می شد سَرِ بازیِ خاله بازی، که کدامشان عروس من شود و پُشتِ چادرْگُلیِ  جدا برپا شده از چادرِ دیگران، همراهم شود و مشغولِ بازیِ خانه بازی و شوهرداری!... به گمانم همان سال بود که "شاهرخ"، پسرکِ سیه چُرده ی آبادانی، با خانواده اش جاکَن شده بودند از آبادانِ جنگ زده ی آن سال ها و هنوز!، و راهیِ دیارِ غربت شده بودند. راهیِ دیارِ آشنایِ ما. شهرِ ما!... کم حرف بود و خجالتی و لاغر و مُردنی. با آن زبانِ گُنده تر از دهانش، که همیشه گیر می کرد پُشت و میانِ دندان ها و، حرف زدنش را به اعتقادِ آن سال های ما، مضحک تر می کرد با آن لحجه ی غلیظ عربی. نمی دانم، شاید همین پسرکِ سیه چُرده بود که قرار بود 7-6 سال بعد، زاییده شود از ذهنِ خلاق "استاد بهرام بیضائی" و، "باشو غریبه کوچک" نام بگیرد! و باز هم نمی دانم، شاید من هم "علی کوچولو"ی قصه های سال هایِ نه چندانِ دورِ بعد از آن بودم با آن توپ کوچک پلاستیکی، و فرزانه کابُلی هم، مامانم قرار بود باشد، شاید!... همان سالِ ابتداییِ سال های سیاهِ دهه ی 60 بود انگار، که تقریباً هر هفته پَرِ چادر مشکیِ مامان را می گرفتم و راهیِ میدانِ شهر می شدیم، برای تماشا و شرکت در مراسمِ تشییعِ  پیکرِ شهیدانِ تازه از راه رسیده، در آن ازدحام جمعیتِ آن سال ها، و عواطفِ پاک و نوعْ دوستانه شان. در همین رفت و آمدهای تقریباً هر هفته ی همان سال ها بود که "شاهرخ" را می دیدم به همراهِ مادرش "فاطی خانم" - همان پسرکِ سیه چُرده ی کم حرف و خجالتی و لاغر مُردنی، با آن زبانِ گُنده تر از دهانش، که همیشه گیر می کرد پُشت و میانِ دندان ها و، حرف زدن، و حالا گریه کردنش را سخت تر می کرد با آن پوستِ سیاهِ آفتاب سوخته اش - گریه اش از این بود که تنهاتر از قبل شده بود و سرگردان. پرِ چادر مشکیِ مادرش را گرفته بود و به مراسم آمده بود. و "فاطی خانم" مثل همیشه ی خدا، بعدِ دیدنِ تابوت شهیدان و مویه ی مادر و زن و دخترهایشان، یاد عزیزان از دست رفته ی خود افتاده بود در آبادان، و آنقدر بر سر و سینه اش کوفته بود و صورتِ آبِلِه رویش را خراشیده بود، که از حال رفته بود، و مردم مهربان آن سال ها رسانده بودندش بیمارستان. اما پسرک سیه چُرده جا مانده بود و، مثلِ "باشو غریبه کوچک"، غریب و حیران و درمانده شده بود با آن چشم های سیاه و دُرشتِ جنوبی اش، از این مصیبتِ هفته گی!... و همین می شد که مامان - با همان مهربانی و دل سوزیِ همیشه و آن چشم های خیس، که نمی دانم از دیدنِ تابوت شهیدان بود یا دلتنگیِ دوباره به یاد آمده اش از دوری آقام، و یا شاید هردو - سراغ پسرک سیاه سوخته ی همسایه می رفت و، دست در دستش می گرفت و به دنبال خود می کشید تا خانه ی 50 متریِ آن سال هایمان. و من که همچنان پرِ چادرمشکی اش را در دست داشتم و از خسته گی - کِشان کِشان - به دنبالش کشیده می شدم، هر از گاهی از روی مِهر، و یا شاید هم از روی حسِ حسادتِ آن سال های کودکی، که حاصل همدست شدنِ او بود با مادرم، دستی دراز می کردم و به سرش می کشیدم یا به پُشتش می زدم. اما او تنها با یک جمله ی همیشه گی جوابم را می داد. آنهم با همان لحجه ی غلیظ عربی، که؛ "وِلم کن کُرّه خرِ..."! و دوباره گریه سر می داد. و من که شاکی بودم از رفتارِ او و ملایمت و مهربانیِ بی قید و شرط و بیش از حدِ مادر با او، معترضانه به دنبالشان می دویدم و فریاد می زدم: "مااااامااااان"!... اما فقط و فقط یک جمله جوابم بود، آن هم با تَحکُم: "دردِ یامان"!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;به خانه که می رسیدیم، مثل همیشه، مامان، "شاهرخ" را به خانه می بُرد و مراقبت می کرد تا آمدنِ فاطی خانمِ تازه از زیرِ سِرُم درآمده! و من هم با همان توپ پلاستیکی، و لباس های تمیز و مرتبی که همیشه مالِ بیرون رفتن و میهمانی بود و من به دور از چشم مامان هنوز درِشان نیاورده بودم، دامادِ یکی از دختربچه های همسایه می شدم و، پُشتِ چادرْگُلیِ مخصوصِ عروس و داماد، مشغولِ خانه بازی با "مرضیه"، عروس همیشه ی آن سال هایم می شدم! و به حرف های او، که در حال غذا درست کردن در ظروف اسباب بازیِ آن سال ها برای شوهرش بود، گوش می دادم! محتویاتِ غذای قابلمه ی اسباب بازیِ پلاستیکی هم چیزی نبود، اِلّا پُفک نمکیِ 5 ریالی و کارامِلِ 10 ریالیِ آن سال ها... مرضیه از نقشه ی برادرِ 13 ساله اش می گفت که می خواسته به زور و کلک هم که شده، رضایت بگیرد از پدرش برای رفتنِ به جبهه! - فکرش را بکنید، پسربچه ی 13 ساله یی در سودای جبهه رفتن! - و من هم در جواب حرف هایش، و بیشتر برای این که غذای خوشمزه تری از پُفک نمکی و کارامل برای شوهر آن روزش - که من بودم - بپزد و سرِ سفره بیاورد و اجازه بدهد که موهایش را شانه بزنم، یکی از آن شکلاتْ کاکائوهایی را که آقام از جبهه سوغاتی آورده بود همراهِ پوکه های ریز و دُرشت و خرجِ خُمپاره برای جشنِ چهارشنبه سوریِ آخرِ سال، و می گفت که با خوردنِ هر تکه اش، تا 48 ساعت نیازی به غذا خوردن نیست و گرسنه نمی شوی، به او می دادم تا اگر برادرش موفق به جبهه رفتن شد، با خود ببرد و گرسنه نماند!!!... اما مرضیه، شکلاتْ کاکائویِ نیمه آب شده از گرما را - در جیبِ شلوارِ زیکوی من - می خورد و بعد با ناز برمی گشت پُشت به من می کرد و می گفت: "مامانم می گه؛ چراغی که به خونه رَواست، به مسجد حرامه... حالا من 48 ساعت سیرم... بیا این شونه، موهام مالِ تو"!... و من آنقدر خَرْکِیف و "شنگول" می شدم از این کارش، که هر لحظه ممکن بود که "گرگِ ناقُلا" بیاید و مرا بخورد در آن روزهای تنهایی!!!... خوش بودم به نوعی آن لحظه ها. هر وقت که مرا می دیدی، نیشم تا بناگوش باز بود و بی خود و بی جهت، شاد بودم از سیاهیِ آن سال ها... دیگر من چه می دانستم؟ مگر کفِ دستم را بو کرده بودم؟ چه می دانستم بزرگ می شویم و روزهایمان سیاه تر می شود از روزهای سال های سیاهِ دهه ی 60؟... گمانش را هم نمی کردم که عراقِ منفورِ آن سال ها - که همه دیدند چه کرد با ما و پدران و برادران و مادران و خواهران و ... ما - حالا بشود دوست و رفیق همسایه و، فکر کردن به مردمِ مظلومِ زیرِ چکمه ی سربازانِ آمریکایی و انگلیسی اش، از نان شب هم واجب تر شود بر ما! برای مایی که خودمان روزی له شده و گیر کرده بودیم میانِ شیارهایِ کفِ پوتین های آن عربِ جانی!... من مگر مغزِ خَر خورده بودم، که حتی بخواهم فکرش را هم بکنم، که مرضیه روزی بزرگ می شود و شوهر می کند و، بچه اش چندماهی می شود بازیگرِ کودکِ یکی ار نمایش های من در سال های دانشگاه؟!!... آخر یکی نیست بگوید؛ "15 سالگی هم شد سنِّ شوهر دادنِ دختر؟!!" آنهم به مردِ 35 ساله یی که 6 سال بعدِ عروسیِ شان، در زمانِ ساختِ آن نمایش، اُستادِ من بود در دانشگاه!!!... من از کجا باید می دانستم که در یکی از همان روزهای سال های دانشگاه، که از زورِ عاشقیت، سرخورده شده بودم و حالِ دُرستی نداشتم، به توصیه ی یکی از دوستان، و برای فراموشیِ این غمِ بزرگ، و این که تِزاَش این بود که؛ "دربرابرِ زن ها و دخترها، همه ی مردهای ایران ...َند، حتی اگر خلافش ثابت شود"!، راهیِ خانه ی ساقیِ محله می شویم برای خریدِ "ویسکیِ کتابی"، و از روی بدبختی، عَدل باید آن ساقیِ معروف، کسی نباشد غیرِ "شاهرخ"ِ سیاه سوخته ی سال های کودکیِ من؟! و من از این مصیبتِ بی انتها، به قدرِ تاریخ بالا بیاورم جلوی خانه اش از ویسکیِ نخورده و مَستیِ نکرده، و او تنها یک چیز بگوید بعدِ این همه سال؛ "نوکِرِتُم... دو دِقِه صَب کن، یه ویسکی بِرات بیارُم، که توُ خودِ کارخونِه شَما، پیدا نِکنی. نِهادُمِش زیرِ یخ. انگار الهامُم شده بود که بعدِ ئی همه سال داش شهرامُم میاد سراغِش"! و کمی حرکت می کند که برود، اما با تردید می ماند و ادامه می دهد که؛ "فِقط جوُنِ حاجی، خِیرِ اَمواتِت، نِری که بِریا، خودُم دربست نوکِرِتُم. هر چی بخوای دارُم، اَ تَل بیگیر تا عَلِف و بَنگ و تَمجیزِک و، هوُ برو تا ویسکی و شامپاین و عِرَق سِگی"!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;او رفت و پُشتِ سرش در را بست به روی خاطره ی سال های کودکی اش! و من مانده ام هنوز. مانده ام میانِ این تاریکی و، آن سال هایِ سیاهِ دهه ی 60. که کدام بهتر بود؟ این یا آن؟! آن سال ها که کودکی بودم من، مدرسه نمی رفتم هنوز!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://littlefarbod.wordpress.com/2008/09/24/%D8%AF%D9%87%D9%87-%D8%B4%D8%B5%D8%AA%D8%8C-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-2/"&gt;دهه شصت، دنیا سیاه بود&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4890111881187173688-5013678814321956040?l=shahrambozorgi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/feeds/5013678814321956040/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2009/09/blog-post_21.html#comment-form' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/5013678814321956040'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/5013678814321956040'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2009/09/blog-post_21.html' title='مِثِ پروانه یی در مُشت!'/><author><name>شهرام بزرگی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01354011579332303983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4890111881187173688.post-5961755967075197976</id><published>2009-09-07T00:33:00.000+04:30</published><updated>2009-09-07T00:33:09.935+04:30</updated><title type='text'>مسعود ده نمکی، خودم، و دیگران</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;نمی دانم، شاید چندان ربطی نباشد میان این دو تکه، که از دوست داشتنی ترین داستانِ همیشه ی زنده گیَ م به ذهن رسید و این جا نوشتم. اما به هر حال احساسی بود که آمد و نتیجه اش این شد؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;--------------------&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #660000; font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;به مسعود ده نمکی :&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;خواستم چیزی بنویسم بعدِ رویِ پرده رفتنِ هر دو شاهکارش! خواستم بنویسم وقتی با فروش میلیاردیِ "مثلاً" فیلمش، خود را در عرش دید. خواستم چیزی بگویم وقتی مصاحبه ی خنده دارش را در وبلاگش خواندم. خواستم از کوره در بروم وقتی واکنش َش را خواندم در برابر دیالوگِ مجموعه ی تلویزیونیِ "پنجمین خورشید"، که فیلمش را حاویِ مطالب و حرف های بدی دانسته بود. خواستم بر سرش فریاد بزنم وقتی گلایه ی "سیده زهرا حسینی" قهرمان رمانِ مستند "دا" را از فیلم َش در برنامه ی "ماهِ عسل" دیدم. و خواستم هرچه توان دارم در دست هایم جمع کنم تا پاسخِ کوبنده یی روی کاغذ نثارش کنم برای گَندی که به همه چیز زد؛ به سینما، به فرهنگ و هنر، به اهالیِ فرهنگ و هنر، به جنگ، به بچه های جنگ، و به مردمِ درگیرِ با جنگ، به خوزستانی ها، به 8 سال از زندگیِ ما، به 8 سال جنگی&amp;nbsp;که چیزِ دیگری دیدیم و چیزِ دیگری شنیدیم؛ چیزی غیر از آن چه او گفته، به شنیده ها و دیده هایم از بچه های جنگ در خوزستان؛ از مشکلات شان، از آن چه بر آن ها رفته و می رود از جنگ، و&amp;nbsp;به...&amp;nbsp;اما حالا&amp;nbsp;تازه طلب کار هم هست!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;اما... اما دیدم ارزش ش را ندارد، شاید گُنده تر شود! نمی دانم ربطش چیست، اما تنها چیزی که به ذهن م رسید تا برای او بنویسم، این بود:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;خودپسند چشمش که به شهریار کوچولو افتاد، از همان دور داد زد: به به! این هم یک ستایشگر که دارد می آید مرا ببیند!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;آخر برای خودپسندها، دیگران فقط یک مُشت ستایشگرند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;شهریار کوچولو گفت: سلام! چه کلاه عجیب غریبی سرتان گذاشته اید!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;خودپسند جواب داد: مالِ اظهارِ تشکر است. منظورم موقعی که هلهله ی ستایشگرهایم بلند می شود. گیرم متاسفانه تنابنده یی گُذارش به این طرف ها نمی اُفتد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;شهریار کوچولو که چیزی حالیش نشده بود گفت: چی؟!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;خودپسند گفت: دست هایت را بزن به همدیگر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;شهریار کوچولو دست زد و خودپسند کلاهش را برداشت و متواضعانه از او تشکر کرد!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;شهریار کوچولو با خودش گفت: "دیدنِ این، تفریحش خیلی بیشتر از دیدنِ پادشاه است".&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;و دوباره بنا کرد به دست زدن و خودپسند با برداشتنِ کلاه، بنا کرد تشکر کردن.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;پس از پنج دقیقه، شهریار کوچولو که از این بازیِ یکنواخت خسته شده بود پرسید: چه کار باید کرد که کلاه از سرت بیفتد؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;اما خودپسند حرفش را نشنید. آخر آن ها جُز ستایش خودشان چیزی را نمی شنوند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;از شهریار کوچولو پرسید: تو راستی راستی به من با چشمِ ستایش و تحسین نگاه می کنی؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;- ستایش و تحسین یعنی چه؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;- یعنی قبول این که من خوش قیافه ترین و خوشپوش ترین و ثروتمندترین و باهوش ترین مردِ این اَخترکم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;- آخر روی این اَخترک که فقط خودتی و کلاهت!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;- با وجودِ این ستایشم کن. این لطف را در حق من بکن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;شهریار کوچولو نیمچه شانه یی بالا انداخت و گفت: خُب ستایشت کردم. اما آخر واقعاً چیِ این برایت جالب است؟!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;شهریار کوچولو به راه اُفتاد و همانطور که می رفت، تویِ دلش می گفت: این آدم بزرگ ها راستی راستی چقدر عجیبند!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;--------------------&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #660000; font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;به خودم:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;به مِی خواره که صُم بُکم پشتِ یک مُشت بطریِ خالی و یکی دوتا بطریِ پُر نشسته بود، گفت: چه کار داری می کنی؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;مِی خواره با لحنِ غم زده یی جواب داد: مِی می زنم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;شهریار کوچولو پرسید: مِی می زنی که چی؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;مِی خواره جواب داد: که فراموش کنم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می سوخت، پرسید: که چی را فراموش کنی؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;مِی خواره همانطور که سرش را می انداخت پایین، گفت: سرشکسته گیم را&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;شهریار کوچولو که دلش می خواست دردی از او دوا کند، پرسید: سرشکسته گی از چی؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;ِمِی خواره جواب داد: سرشکسته گیِ مِی خواره بودنم را!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;این را گفت و قال را کَند و، به کلی خاموش شد. وشهریار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت، و همان جور که می رفت، توُ دلش گفت: این آدم بزرگ ها راستی راستی چقدر عجیبند!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;--------------------&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #660000; font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;به دیگران:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;- این آدم بزرگ ها راستی راستی چقدر عجیبند!!!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4890111881187173688-5961755967075197976?l=shahrambozorgi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/feeds/5961755967075197976/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2009/09/blog-post.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/5961755967075197976'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/5961755967075197976'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='مسعود ده نمکی، خودم، و دیگران'/><author><name>شهرام بزرگی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01354011579332303983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4890111881187173688.post-1081293629187785677</id><published>2009-07-04T19:16:00.002+04:30</published><updated>2009-09-07T04:27:47.779+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هرروزِ این روزها، تلخم می کنه...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4890111881187173688-1081293629187785677?l=shahrambozorgi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/feeds/1081293629187785677/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2009/07/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/1081293629187785677'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/1081293629187785677'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title=''/><author><name>شهرام بزرگی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01354011579332303983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4890111881187173688.post-260501106179907950</id><published>2009-05-05T14:14:00.003+04:30</published><updated>2009-05-05T14:29:01.670+04:30</updated><title type='text'>وقتی همه خوابِ خوابیم!</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://adambarfiha.com/wordpress/wp-content/uploads/2009/02/1-1gtt1.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 272px; CURSOR: hand; HEIGHT: 245px" alt="" src="http://adambarfiha.com/wordpress/wp-content/uploads/2009/02/1-1gtt1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;span style="font-family:arial;"&gt;نوشتن‌ در مورد آثار استاد بيضايي، قطعاً كار ساده‌اي نيست. آن‌هم اگر بخواهي حق مطلب را به درستي ادا كني، و بر خلاف خيلي‌ها كه اين روزها بر او مي‌تازند، حرمت موي سپيدش را نگه داري. مويي كه مي‌داني يك دنيا تجربه و علم و دانش را، در پَسِ خود نهفته دارد. بعد از 7 سال ديگر، تماشاگر مشتاق آثار ايشان، انتظارش به سر آمد و فيلم ديگري از او روي پرده‌ها رفت. فيلمي كه بي‌شك تفاوت‌هاي بسياري با ديگر آثار اين فيلمساز انديشمند و توانا دارد. و شايد همين متفاوت بودن با ديگر آثار خودِ او - و نه ديگران! - بانيِ قضاوت‌هاي گاه ناعادلانه‌ايست كه اين روزها در مورد ”وقتي همه خوابيم“، و حتي خود ايشان مي‌شود!... به هر حال، ”وقتي همه خوابيم“، در تعارض ميان سرمايه سالاري و فرهنگ شكل مي‌گيرد. آن‌جا كه به تشريحِ تحميلِ خواست‌هاي نظام سرمايه‌سالاري به اثري فرهنگي، و مسخ آن مي‌پردازد. نيمه‌ي ابتدايي فيلم، مانند ديگر آثار بيضايي، پر است از گفتگوهاي رمزآلود، ميزانسن‌هاي معما‌گونه، و همان فضاي هيچكاكي و پرمعنا، ‌كه در اغلب آثار ايشان سراغ داريم. قصه‌ي زني كه مردي تازه آزاد شده از زندان را اجير مي‌كند، تا در ازاي گرفتنِ مبلغي قابل توجه، خواهرِ بدكاره و معتادش را - كه خودِ اوست! - به قتل برساند. قصه‌اي پرتنش و پر از اوج و فرود، با آن ميزانسن‌ها و بازي‌هاي درخشان، و طراحيِ صحنه‌يي كه همه در خدمت ارائه‌ي مقصود قصه هستند. وبه همين دليل، وآن‌گونه كه در مواجهه با آثار بيضايي انتظار داريم، هر تماشاگري را بر صندلي‌هاي سينما ميخكوب مي‌كند و، مشتاق پيگيريِ نتيجه‌ي ماجراست. اما مشكل - به زعم بعضي‌ها كه به اعتقاد من فيلم را درك نكرده، و يا خوب نديده‌اند - درست از لحظه‌اي آغاز مي‌شود، كه پايِ فيلم واسط به ميان مي‌آيد. آن‌جا كه با كاتِ ”نيرم نيستاني“ - كارگردان‌فيلم اول! - تمام تصورات تماشاگر را به هم مي‌ريزد و او را وارد دنياي تازه‌اي كه انتظارش را نداشت، مي‌كند. دنياي داد و ستدِ پشت پرده‌ي سينما. كه اتفاقاً مناسبِ مسخ قصه، و تبديل فيلم اول به هجويه‌ي آن، يا همان فيلم دوم است. آن‌جا كه در فيلم دوم، از قالب‌هاي آشناي سينماي ايراني و حتي فيلمفارسي، در منظري ديگر بهره جسته، روال انحطاط حاصل از مناسبات پشت پرده، از طريق فيلمِ واسط را، در روندِ ساخت يك فيلم فرهنگي و هنري، نشان مي‌دهد. و اتفاقاً همين موضوع باعث آن گرديده، كه عده‌اي اثر جديد استاد را ضعيف و فاقد كيفيت‌هاي لازم توصيف كنند، و حتي عده‌اي هم پا را از اين فراتر نهاده، با تعبير نادرستي از حرف‌هاي ايشان، ”وقتي همه خوابيم“ را، فيلمفارسي بخوانند! چرا كه تنها منبع قضاوتشان، نيمه‌ي دوم فيلم‌بوده، و نتوانسته‌اند آن فيلم مياني و واسط را درك كنند. و بعد از دنياي شيريني كه در حين ديدن بخش اول در ذهن خود ساخته بودند، با شنيدن كلمه‌ي ”كات“، تمام انتظارات خود را بر باد رفته پنداشته، و كوچك‌ترين تلاشي هم در ارتباط برقرار كردنِ ميان دو تكه‌ي آغاز و پايان فيلم، نكرده‌اند... اگر نيمه‌ي دوم فيلم بيضايي ضعيف و به اصطلاح فاقد استانداردهاي لازم به نظر مي‌آيد، كاملاً عمدي و در خدمت كار است. بيضايي قصد بيان همين موضوع را داشته. اين كه چگونه با ورود سرمايه‌دارِ نابلد و غيرِ‌فرهنگي، كسي كه تنها به دنبال برآوردن نيازها و خواسته‌هاي خويش است، و در واقع لطف به خودش را لطف به كارگردان و قصه و سينما و... مي‌داند، باعثِ به انحطاط كشيده شدن و هجوِ يك فيلم فرهنگي شده، حاصلش آن مي‌شود كه نابازيگرانِ پشتوانه‌دار - به لحاظ مالي! - جاي بازيگران كاركشته و با تجربه و درس‌خوانده‌اي را مي‌گيرند، كه جايگاهشان را تنها مديون تلاش و علم و پشتكار خود هستند، نه جيبِ ديگران. و دردناك اين‌جاست كه اين مسخ شدن فيلم فرهنگي و فيلم هنري توسط روابط پشت پرده‌ي غلطي كه بر بخش اعظمي از سينماي ما حاكم است - و قطعاً دليل فيلم نساختن يا كم فيلم ساختنِ بزرگاني چون بيضايي و تقوايي و... چيزي جز اين نيست - تنها توسط پول، تا آن‌جا پيش مي‌رود، كه حتي حكم به تعويض و جايگزيني كارگردان هم مي‌دهد! و سرآخر، خودِ او را نيز، مسخ مي‌كند! و طبيعي‌ست، نتيجه‌اش آن بخش‌هايي از فيلم است، كه كاملاً بازاري و آبكي و تجاري به نظر مي‌آيند، و بوي فيلمفارسي مي‌دهند. و غريب هم نيست، اگر در خلال اين كش و واكِش، نتيجه‌ي قصه در آخر فيلم نيز، آني نباشد كه تماشاگر در هنگام تماشاي نيمه‌ي نخست فيلم، در سر مي‌پروراند. و در واقع، نيمه‌ي دوم فيلم، هماني مي‌شود كه اين‌روزها بر پرده‌ي سينماها شاهد آن هستيم. يعني رشد قارچ‌گونه‌ي فيلم‌هاي تجاري و مبتذلي كه روانه‌ي سالن‌ها مي‌شوند، و قلدرانه، رشدِ پايدارِ همان نظام فيلمفارسي را در برابر ديدگانمان، تداعي مي‌كنند. و زجرآورتر اين‌كه، بسيار هم، از همه‌جا، حمايت مي‌شوند!... بيضايي ”در وقتي همه خوابيم“، مي‌خواهد بگويد كه؛ با گذر زمان و رشد همه چيز، آن سرمايه‌گذار و تهيه‌كننده‌ي فيلمفارسي‌ساز گذشته نيز، رشد كرده، و در اين فيلم، در قالب سرتهيه‌كننده و چهار سرمايه‌گذار، ظاهر مي‌شود. يعني‌به قول خودِ ايشان، شخصيتي با هفت سر!! و مي‌خواهد اين نكته را به ما گوشزد كند؛ كه بسياري از شخصيت‌هاي مقبول و موجه و محترم امروزه، رشد يافته‌ي همان شخصيت‌هاي فيلمفارسيِ گذشته‌اند! كه اگر اين‌گونه‌نبود، اين‌روزها‌ شاهد اين نبوديم، كه سانس آخر بسياري از سالن‌هاي نمايش دهنده‌ي ”وقتي همه خوابيم“، بر خلاف قوانين، اختصاص پيدا كند به نمايش فيلم مبتذلي همچون ”اخراجي‌ها“. اين يعني مسخِ فرهنگ، در برابر سرمايه!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4890111881187173688-260501106179907950?l=shahrambozorgi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/feeds/260501106179907950/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2009/05/blog-post_05.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/260501106179907950'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/260501106179907950'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2009/05/blog-post_05.html' title='وقتی همه خوابِ خوابیم!'/><author><name>شهرام بزرگی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01354011579332303983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4890111881187173688.post-3689976909229420821</id><published>2009-05-04T15:27:00.004+04:30</published><updated>2009-05-05T10:00:40.069+04:30</updated><title type='text'>برای دوست و همکار عزیز و نسبتاً قدیمی، "ا. ر"</title><content type='html'>&lt;a href="http://romina1371.persiangig.com/elusive_by_LonelyPierot.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;اين روزا مثل هواي اين ‌روزا،‌ گرفته ‌و ‌ابريَ‌م. نه ‌كه ‌مثلاً ‌يه ‌چيزي‌ باشم ‌توُ‌مايه‌هاي ‌نااُميدي، ‌نه. ولي ‌ابريَ‌م. بدجور. نمي‌بارم، ‌ولي ‌ابريَ‌م. بدجور. روزام ‌همه‌ش ‌شده ‌دنبال ‌يه ‌لقمه ‌نون ‌دويدن ‌و ‌سگدو‌ زدن. و‌البته ‌سر‌و‌كله‌ زدن ‌با ‌مديران ‌و‌مسئولينِ‌ بي ‌فرهنگ‌ و ‌نفهمِ‌ فرهنگي!!! خب ‌كفري ‌مي‌شه ‌آدم ‌وقتي ‌مي‌بينه ‌يكي ‌بايد ‌در‌مورد ‌نوشته‌ش ‌نظر‌بده ‌كه "اصلاح‌شود" رو ‌مي‌نويسه "اسلاح‌شود"! يا ‌مثلاً‌ در‌اظهار‌نظري ‌جالب‌ در‌مورد ‌نوشته‌ت، ‌اينجوري ‌مي‌نويسه ‌كه؛ "...بي‌گمان‌اين‌متن، ‌تلفيغي ‌(‌همون‌تلفيقيِ‌خودمون!‌) است ‌از‌نمايش، ‌فرم، ‌تعزيه، ‌و‌حماسه!!!" و ‌وقتي ‌در ‌مورد ‌اين ‌جمله‌ي ‌شاهكارش‌ ازش ‌سؤال ‌مي‌كني، ‌با ‌قيافه‌ي ‌حق‌ به ‌جانبي ‌مي‌زنه ‌توُ‌روت ‌و ‌بي‌سواديت ‌رو ‌به ‌رُخِت ‌مي‌كشه ‌كه؛ "...برادر، ‌اصولاً ‌ما 3 ‌نوع ‌نمايش ‌داريم: حماسي، ‌فاصله‌گذاري، ‌و ‌بِرِشت"!!!... واااااااااااااااااااااااااااااااااااي‌خدا،‌ اين ‌خرا ‌ديگه ‌كيَ‌ن ‌كه ‌بارِ‌كتاب ‌مي‌برن. جونِ ‌من ‌يه ‌دقتي ‌توي ‌جمله‌هاش ‌بكنين ‌و ‌اون‌ها ‌رو‌كنار‌هم ‌قرار‌بدين، ‌ببينين ‌چي ‌دستگيرتون ‌مي‌شه. حالا ‌سواد ‌كه ‌ندارن، ‌هيچ، ‌ايرادهاي ‌بني‌اسرائيلي ‌هم ‌پشت ‌سر‌هم ‌قطار ‌مي‌كنن. به ‌كلمه ‌گير ‌مي‌دن، ‌جمله‌رو‌حذف‌مي‌كنن، ‌جمله‌ اضافه‌ مي‌كنن، ‌و... حرف ‌هم ‌كه ‌مي‌زني، يكي‌ از‌ همين ‌جملات ‌شاهكاري ‌رو‌كه ‌عرض‌ كردم، ‌تحويلت ‌ميدن.‌ انگار‌ما ‌بعد‌ از ‌سي‌سال،‌ هنوز نمي‌دونيم ‌توي ‌چه ‌مملكتِ‌ گُل ‌و ‌بلبلي ‌زندگي ‌مي‌كنيم ‌و ‌قوانينش ‌چقدر‌ ...‌تخيُليه. انگار ‌مائي‌ كه ‌ادعاي ‌آقاييِ‌ دنيا‌ رو ‌داريم، ‌اما ‌هيچ‌...ي‌ نيستيم، نمي‌دونيم ‌كه ‌توي‌ چه ‌شرايط مزخرفي ‌داريم ‌مثلاً ‌كار ‌فرهنگي‌ مي‌كنيم... نمي‌دونم، ‌انگاري ‌بايد ‌ياد ‌بگيريم ‌و ‌عادت ‌داشته ‌باشيم ‌به ‌اين ‌كه ‌مثلاً؛ موشك‌هامون ‌نسبت ‌به‌ پارسال،‌ هم ‌قطرش‌ کُلفت‌تر‌شده، ‌هم ‌طولش ‌درازتر.‌ قايق‌هامون‌ پَرَنده ‌شدهَ‌ن ‌و‌ هواپيماهامون‌ شناور! و ‌البته ‌و ‌صد‌ البته ‌كه، ‌انر‍‍ژي ‌هسته‌يي ‌حق ‌مسلم ‌ماست، ‌و‌لاغير. بايد ‌اين ‌مُخِ‌ نفهممون ‌بفهمه ‌كه ‌فرهنگ ‌و ‌هنر، ‌دوزار ‌ارزش ‌نداره ‌و ‌مالِ‌ اجنبي‌هاي ‌از ‌خدا‌ بي‌خبره. تلويزيونمون ‌بايد ‌پُر‌باشه ‌از ‌فيلم‌ها ‌و ‌سريال‌هاي ‌مبتذل ‌و ‌به ‌اصطلاح‌ "فيلمفارسي". سينماها‌ كه ‌ديگه‌ حرفشو‌ نزن، فيلم ‌خوب يك ماه ‌روي ‌پردهَ‌س، فيلم ‌درِپيت... (‌هر‌چندتا ‌دوست‌داري ‌نقطه‌بذار!‌). نقاشي ‌بايد ‌بكشي كادو ‌بدي ‌به ‌فاميل‌ها، ‌يا ‌آويزون ‌كني ‌از ‌در ‌و ‌ديوار، ‌چون ‌گالري ‌مي‌خوايم ‌چيكار؟!!... فرهنگسرا‌ به ‌چه ‌كارمون‌ مياد؟! بودجه‌هاي ‌ميلياردي ‌بديم ‌جشنواره ‌و ‌همايش ‌و ‌سوگواره‌ و‌...، ‌زِرت ‌وزِرت ‌برگزار‌كنيم ‌و، ‌دور ‌از ‌چشم ‌مردم، ‌كه ‌مخاطبان ‌اصليِ‌ آثار ‌هنري ‌هستن،‌ خودمون ‌به ‌خودمون ‌جايزه ‌بديم، ‌خودمون ‌خودمون ‌رو ‌تشويق ‌كنيم، ‌و ‌سرآخر‌هم، ‌هيچي ‌به ‌هيچي!&lt;br /&gt;خلاصه دوست و همکار عزیز و نسبتاً قدیمی، "ا. ر"، به قولی، نه این که زندگی بی پیر، چرخ لنگش نچرخد، نه، می چرخد و می چرخد و ما، عین اسب عصاری می چرخیم و می چرخیم و لِه می شویم ذرّه ذرّه. دل خوش داری؟ سراغ داری؟ ما که خواستیم داشته باشیم، اما نشد، یعنی در حدِّش نبودیم. اینه که دل و دماغ نوشتن خیلی نیست بعدِ...&lt;br /&gt;بعدِ جاکَن شدن از همدان و ساکنِ دوباره ی تهران شدن، زندگی ام شده طی کردن فاصله ی بین محل کار و خانه، که یک لقمه در اولی دربیاید و در دوّمی خورده شود. و گاهی هم کاغذی سیاه! بی انگیزه.&lt;br /&gt;همین.&lt;br /&gt;و دیگه این که، نفهمیدم چرا همیشه کامنت هاتون رو مخفی، و در مطالب ماه های قبل برام می ذارین؟!!! اینه که منم گفتم شاید مشکلی باشه، اسمتون رو به اختصار نوشتم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4890111881187173688-3689976909229420821?l=shahrambozorgi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/feeds/3689976909229420821/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2009/05/blog-post.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/3689976909229420821'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/3689976909229420821'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2009/05/blog-post.html' title='برای دوست و همکار عزیز و نسبتاً قدیمی، &quot;ا. ر&quot;'/><author><name>شهرام بزرگی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01354011579332303983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4890111881187173688.post-6595393851787096101</id><published>2009-03-04T11:25:00.002+03:30</published><updated>2009-03-04T11:41:19.247+03:30</updated><title type='text'>آی عشق... آی عشق.</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;font size="3"&gt;و اما عشق...&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;font size="3"&gt;عشق را از عَشَقِه گرفته اند. و آن گیاهی ست که در باغ پدید آید در بُنِ درخت. اول بیخ در زمین سخت کند، پس سربرآرد و خود را در درخت می پیچد و همچنان می رود تا جمله درخت را فرا گیرد، و چنانش در شکنجه کند که نم در درخت نماند، و هر غذا که به واسطه ی آب و هوا به درخت می رسد، به تاراج می بَرَد تا آنگاه که درخت خشک شود....&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;font size="3"&gt;و دیگر این که؛&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;font size="3"&gt;... صد هزار شاخ و بال روحانی از او سر برمی زند از آن بشاشت و طراوت... و چون این شجره ی طیّبه بالیدن آغاز کند و نزدیک کمال رسد، عشق از گوشه ای سربرآرد و خود را در او پیچد تا به جایی رسد که هیچ نم بشریت در او نگذارد. و چندان که پیچِ عشق بر تنِ شجره زیادت می شود، به یکبارگی علاقه مُنقطع گردد. پس، آن شجره، روان مطلق گردد و شایسته ی آن شود که در باغ الهی جای گیرد.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;font size="3"&gt;زیرا که در عالم کون و فساد، هیچ چیز نیست که طاقت بار عشق تواند داشت....&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4890111881187173688-6595393851787096101?l=shahrambozorgi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/feeds/6595393851787096101/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2009/03/blog-post.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/6595393851787096101'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/6595393851787096101'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title='آی عشق... آی عشق.'/><author><name>شهرام بزرگی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01354011579332303983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4890111881187173688.post-8914793729065405471</id><published>2009-02-27T12:08:00.002+03:30</published><updated>2009-02-27T12:35:43.739+03:30</updated><title type='text'>برای آرش عباسی و فربد مستوفی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;strong&gt;............. زن ( فخرالنساء )، نسبتاً جوان، رنگ پریده و پریشان و کلافه، با صورتی نیمْ بَزَک، با لباس و لچکِ قاجاری، پشت میز آرایش روی صندلی نشسته، و در تلاش است تا شمع های شمعدانیِ کنارِ آینه را روشن کند، اما کبریت ها نم دار است و موفق نمی شود.... تاریکی... همچنان تلاش می کند و، هر از گاهی جرقه و شعله ی نحیفی دیده شده، و دوباره خاموش می شود. صدای غِژ غِژِ آرامِ شیئی چوبی ( صندلیِ بزرگِ گهواره ای )، از ابتدا شنیده می شود.................&lt;br /&gt;......................&lt;br /&gt;فخرالنساء ... می گم؛... به قولِ یاروئِه یارو خدابیامُرز، “اون گور به گوری که برق رو درست کرد، واسه چارتا صلوات به قبرِ باباش، یه کاری کرد برقه هِی بره و بیاد”*... می گه؛ “اِی تُف به قبرِ باباش”... / کلافه از روشن نشدن کبریت ها / اَاَاَه... موندهَ م آخه این همه چُسون فِسون کردن واسه کی؟!... اَاَاَاَه... اَصَن که چی؟! که حالا بخواد که توُ این قیرمونیِ شبِ وامونده، نقاشی بشه این صورتِ دَرب و داغون... عروسیِ ننه خان مُلوک جانِ خدایِ نکرده؟! اََاَه...&lt;br /&gt;/ به یکباره کبریت روشن می شود . و هم زمان برق می آید. در تاریک و روشنِ صحنه، صندلیِ بزرگ، با همان صدای غِژ غِژ، و بی آن که کسی روی آن نشسته باشد، آرام آرام تاب می خورد. زن، که با نوری که از کنارِ آینه می تابد، چهره اش در آینه منعکس شده، کمی می ماند، و بعد بلافاصله و انگار با عجله و با لحنی کِشدار ادامه می دهد /&lt;br /&gt;اللهم صلی علی محمد و آل ....&lt;br /&gt;/ به اطراف و شانه هایش فوت می کند... کبریتِ روشن انگشتش را می سوزاند. دستپاچه و بی درنگ، آن را فوت کرده، که روی میز می افتد... روی میز دنبال چیزی می گردد /&lt;br /&gt;... می گم؛ خُب اگه خبراییه، خبر کنین قَمَرْمُلوکِ وزیریُ ساز و مِزغون چیاشو... / چیزی را که می خواست ( مداد ابرو )، پیدا کرده. آرام / آها... / ادامه می دهد / می گه؛ زِر نزن، سالی می شه که مُرده... می گم؛ خُب، هستن خاله خامباجیایِ خالتورْخونِشون که! گیرم یکی دو سه پُشت بعد تر... مهستی، الهه، مرضیه، پریسا، چه می دونم هایده! شایدم سوسن... یکی دوتا نیستن الحمدُلِله. کیسه شُل کنی، قطار می شن به صف! می گه؛ گفتمت که زر نزن! اینا که گفتی، هنو اَ تُخم درنیومدهَ ن، سزاوارِ خدا نیس گوش دادن به زِر زِراشون!&lt;br /&gt;/ در این بین، با مدادِ ابرو، که برداشته تا ابرویش را پر رنگ تر کند، انگار ناشیانه، و شاید هم از روی بی میلی و عمد، خط را از اندازه ی واقعی ضخیم تر می کشد. و بعد سرخوشانه، لبش را می گزد /&lt;br /&gt;اُخ. گند زدم جونِ شازده. شد عِینِهونِه سیبیلِ آقام خدابیامرز!... می گه؛ بازم که دهاتی بازی در آوردی. مگه نگفتم اِنقده سرخاب سفیداب روی لُپّایِ چاقت نمال، ابروتو مِثِ بادمجون پَت و پهن نکن، اون خالِ صاب مُردَه رَم بذار گوشه ی چپِ لَبت، نه روی پوزه ی دهاتیت؟!! ... / برخورده / می گم؛ شازده مُخِت صدا کرده ها! من که کاری نمی کنم بی اِذنِ تو. خودت گفتی. همینه که همین می شه دیگه! / سرخوشانه / به گمونم، از عادتِ زیادی ابرو کشیدنِ زیادِ هر روزهَ س. کم نیس هَف هَش دَه پونزه سال بَزَکِ غلیظِ هر روز. خُب گُم می کنه آدم خط و ربطایِ اصلی رو. اونم روی این صورتی که قربونیِ خدا، بزنم به تخته، خودش بی نقاشی خوشگل تر از هر هفت رنگِ این آدم رنگ کُنای واموندهَ س... می گه؛ زِرشک... می گم؛ حالا تو اینو می گی؟! دلگیر شَم ازت که چی؟!!.... ولی راست و حُسینیش، چیه یه صورتِ پُر از جَشنْ تولد؟؟! / ادایِ آدمی که عُق می زند / عُقِّش نمی گیره آدم؟!..... هِه. گفتم آآآآدم؟!!... البته خُب،... آدم کیه وقتی شازده خسرو خان، نوه ی شازده قبل ازاینِ سرسرا، اُتُل خانِ قاجار، میلِ لطیفشون ذُق می زنه واسه زنِ تُپُلْ سفیدِ بَزَکْ خَرَکی؟!... شازده چته تو آخه. منو اشتباه گرفتی با کی؟!! به چه سازِت برقصم من؟ حالا رنگ و لعاب به دَرَک، چاره ای داره، تُپُلی از کجام بیارم واسه ت آخه با این چارتا استخون و یه چِزِّه روکش؟!! چشات باباقوری شده بود وقتِ خواستگاری؟!!... می گه؛ خفه بابا، خواستگاری کجایِ گورِ بابام بود کُلفتِ نکبتی؟!!... / گرفته / راس می گی... راس می گی! خواستگاری ای نبود به کار. تو شازده بودی و می خواستی، منم رعیت زاده و کنیزِ بی اختیار... / آرام می آشوبد / دِ خُب پس آخه شازده، منِ تَرکه ایه تُخم و تَرَکه ی رعیت جِماعتو چه به این قِروقَمبیلْ بازیایِ اشرافی؟!!... کِسائی بودن که به قاعده، گوشتی تر از من... می گه؛ گُم شو بابا، تو رو کجام بذارم با این حال و روز؟!!... گفتم؛ شازده، تو کدوم جِنّی بودی که با یه بسم ا... عِینِونِه بختک افتادی به زار و زندگیم؟!!... بی راه نمی گم والّا... می گم؛ به قولِ یاروئِه یارو گفتنی، “جِن ها از عُمرِ آدم می دزدن می کنن توُ شیشه، بعد می شاشن روش، شاشیده می شه توُ عمر و زندگی ت. یه وقتی هم که با هم دعواشون بشه، می زنن شیشه رو می شکونن، گُه می شه به عُمرِ شاشیت”*... چی می گی ربطش چیه؟!! دِ خُب چه توفیری داشتین مگه شما با اَجِنّه؟!... غیرِ اینه که عمرمو دادین به باد؟!! اونم توُ این خونه ی دَرَندَشتی که هر گوشه ش لونه ی یه مشت روح و جنِّه ... منم خدائیش، با یه مُشت جِنِّ بوداده ی پیشابْ صفت طرف بودم تا حالا به قرآن، نه تُخم و تَرَکه ی فَخرِ جلیله ی قجر، با اون همه اِهِن و تُلُپ و هارت و پورت... می گه؛ وارونه افتاده رسم زمونه! زبون وا کردی چن وقتیه... بُغ می کنه وامیسته یه گوشه. همچین. یه کاره.... / کمی می گذرد. فخرالنساء به کارِ بزک کردن / نگران شدم شازده، چرا یُبسی اِنقده امشب؟ اسمِ اُناث جماعت بد در رفته به عادتشون!!... خون و سوزی که در کار نیس این روزا خدا بخواد؟!! احوالاتِ شریف به قاعدهَ س؟!... چه می دونم والّا، با این مزاجِ ریقْ ماسیِ شما، گمونم برد شاید اینم تجویزِ طبیبِ پیرِ پا به رکابه، واسه التیام و فراموشیِ سوزِ بَواسیرِ مقعدِ مبارک، ارثیه ی موروثیِ اجدادِ کبیره ی خاندانِ عظیمه ی قجر.... / ریز و نخودی می خندد / وا!!!... حالا چرا وا رفت اون کمونِ ابرو؟!!... لیچار و مَتَلَک هم نیومده به ما؟!! خب یه زنْ فضولیِ مختصر بود، اومد و رَد شد رفت. دلِه دیگه، سرخوشی دلش می خواد یه وقتایی! بُغ کردن نداره... اَصَن شازده جون، ما ضعیفه جماعتو چه به دخالت به امورِ معقوله ی رِجالِ جلیله؟! ها؟! بد می گم؟ ما بریم کشکِ خودمونو بسابیم، خیسوندنِ حنایِ از ما بهترون که شما باشین، پیشکش. خوب گفتم؟...&lt;br /&gt;*: دیالوگ هایی از آرش عباسی&lt;br /&gt;صحنه ی آغازین نمایش " مثل پرده ی کرباس، آویخته میان اُرسی و دیوار" نوشته خودم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4890111881187173688-8914793729065405471?l=shahrambozorgi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/feeds/8914793729065405471/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2009/02/blog-post_27.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/8914793729065405471'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/8914793729065405471'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2009/02/blog-post_27.html' title='برای آرش عباسی و فربد مستوفی'/><author><name>شهرام بزرگی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01354011579332303983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4890111881187173688.post-4713331415012940595</id><published>2009-02-22T20:58:00.003+03:30</published><updated>2009-02-22T21:22:06.864+03:30</updated><title type='text'>و بازهم... دراز به دراز افتاده ام این روزها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دراز به دراز افتاده ام و رفته ام به عمق وجود تَرَکِ غریبِ سقف. دوستی را به یاد می آورم که آن قدر سرخوش بود، که گاه و بی گاه، به همین تَرَکِ دیوار و سقف می خندید. از فرطِ سرخوشیِ بی عاری می خندید و از زاریِ متصل می مُرد - از بس که می خندید - . در این مُردن - خوب که نگاه می کنم - صورتی از درمانده گی و فِلاکت هست، و صورتی از مزاح و شوخ طبعی. من که با دیدنِ این تَرَک و اُفتادن به یادِ آن دوست، به ریسه افتادم. آن قدر ریسه رفتم تا به گریه افتادم با این حال - چقدر هولناک شده ام من - ... خیال می کنید بی عار شده ام و گردن گذاشته ام به جبر زمانه؟! یک باره بفرمایید افتاده ام میانه، ذکرِ مصیبت می کنم به زبانِ خال بازها و شامورتی بازها، نان می خورم به نرخ روز - که اگر بود می خوردم! - ... درست می فرمایید. اما کمی هم انصاف بدهید. نان در دهان شیر است این روزها - حال اگر تیغ کهنه است، اما می شود با قدری کِرشمه، آن لقمه را گرفت از دهان شیر - شما می گویید آن کرشمه را باید بگذاریم و بمیریم؟! من که می گویم آن کرشمه خوب است، حتی اگر قبیح باشد برای من و شما.... اما... شیر شیر است. می دَرَد - با کرشمه و بی کرشمه - نَدَرد که دیگر شیر نیست... اما... دستخط نکرده اند که باید ما - من و شما - را بِدَرد. ما سیرش بکنیم، آن وقت ماییم و آن یک لقمه نان. کدام بهتر است، صاحب نان بودن یا بَشرِ سرگردانی که زنده گی به دست – متصل - گُم است در خیابان؟! شما بگویید کدام بهتر است؟... هذیان می گویم - متصل - من. نه که از سرخوشی. دراز به دراز افتاده ام چند روزی - از این بیماریِ بی پیر - . که روزم را چون شب دراز کرده و شبم را از روز درازتر. این است که افتاده ام به فکر این فکرها! که خوب است نان به نرخ روز خوردن و گریختن از این گرفتاری؟! یا بمانیم در سَکَراتِ این خوابی که برای خود مهیا کرده ایم؟!... تب گرفته ام این روزها - آن هم از نوع مالت!!!! -. وخودم را چند روزی ست که سپرده ام به این طبیبانِ مکتب نرفته ی بی پیر!... حال تصور کنید که در این وانفسای دردِ آن بیماریِ پُر درد، و آن هنگام که در خیالِ نانِ شبی، دوستی تماس بگیرد که؛ "دادا گُله!... نشد. منفیه. فکر یه راه دیگه باش. اختلاف و فاصله واسه این معامله زیاده. خداحافظ!!!" &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;و تلفن بوق می زند و من هیچ نمی گویم هیچ....&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;و نمی داند که چقدر حساب کرده بودم روی این دیده نشدنِ فاصله و اختلاف.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;که چقدر حساب کرده بودم روی به گوش شنیدن دو کلمه حرف حساب!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;بُغض دارم این روزها.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;.....&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;هولناک شده ام این روزها....&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4890111881187173688-4713331415012940595?l=shahrambozorgi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/feeds/4713331415012940595/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2009/02/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/4713331415012940595'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/4713331415012940595'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2009/02/blog-post.html' title='و بازهم... دراز به دراز افتاده ام این روزها'/><author><name>شهرام بزرگی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01354011579332303983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4890111881187173688.post-82422980557769543</id><published>2008-11-04T20:26:00.004+03:30</published><updated>2008-11-04T20:35:30.603+03:30</updated><title type='text'>حرف مُفت...</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://i30.tinypic.com/2cegs50.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 354px; CURSOR: hand; HEIGHT: 256px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://i30.tinypic.com/2cegs50.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; من شبنم خواب آلوده ی یک ستاره ام &lt;div align="center"&gt;که روی علف های تاریکی چکیده ام&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;جایم این جا نبود&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4890111881187173688-82422980557769543?l=shahrambozorgi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/feeds/82422980557769543/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2008/11/blog-post_9998.html#comment-form' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/82422980557769543'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/82422980557769543'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2008/11/blog-post_9998.html' title='حرف مُفت...'/><author><name>شهرام بزرگی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01354011579332303983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://i30.tinypic.com/2cegs50_th.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4890111881187173688.post-4491296842990322456</id><published>2008-10-03T19:13:00.009+03:30</published><updated>2008-10-25T19:23:41.707+03:30</updated><title type='text'>یه کتاب فراموش شده!!!</title><content type='html'>&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/__2pO8cWP1uo/SOcx9NQa1BI/AAAAAAAAAB0/iDaKkoxbDSg/s1600-h/PhotoBox.aspx.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5253222417951282194" style="FLOAT: left; MARGIN: 0pt 10px 10px 0pt; WIDTH: 128px; CURSOR: pointer; HEIGHT: 177px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/__2pO8cWP1uo/SOcx9NQa1BI/AAAAAAAAAB0/iDaKkoxbDSg/s200/PhotoBox.aspx.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;چند وقتی بود که نه نوشته بودم و نه حال و حوصله ی خوندن داشتم. تا این که&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;آخر همین هفته، به خاطر شرکت توی یه برنامه ی نقد، مجبور شدم سری به&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;کتابخونه ی کوچیکم بزنم و دنبال یه سری منابع بگردم. همین باعث شد که در&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;بین چندین کتاب نخونده یی که توی دو سه سال اخیر خریده بودم و وقت&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;خوندنشون نرسیده بود، به کتابی بربخورم، که سه سال پیش!!! خریده بودم&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;و متاسفانه بین بقیه ی کتاب ها گم شده بود. چون مباحثش دقیقاً اون چیزی&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;بود که من دنبالش می گشتم، نشستم به خوندنش. و تازه این جا بود که فهميدم‌ توی این&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;سه سال، چه کتاب ارزشمندی رو از دست داده بودم. اونقدر این کتاب به نظرم&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;خوب اومد، که تصمیم گرفتم در موردش بنویسم، تا دوستانی که احیاناً اطلاعی&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;از این کتاب ندارن، یا دارن و نخوندنش، به سراغش برن&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;مشخصات کتاب اینه&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;" تحلیل انواع داستان ( رمان ، درام ، فیلم نامه ) "&lt;/p&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;نوشته : ژان میشل آدام - فرانسوا زرواز&lt;/p&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;ترجمه : آذین حسین زاده - کتایون شهپرراد&lt;/p&gt;&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;اين‌كتاب‌ترجمه‌ايه‌از :&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: left"&gt;L'analyse des re'cits&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: left"&gt;Jean - Michel Adam&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="left"&gt;et Francoise Revaz&lt;/p&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: left"&gt;Seuil - 1996&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="justify"&gt;توی این کتاب تلاش شده تا با استناد به مطرح ترین نظریه های ادبی و فلسفی، از دوران ارسطو تا به امروز، راهی جدید برای علاقه مندان به نقد ادبی، برای بررسی و تحلیل انواع متون ادبی ارائه بشه. ارزش این کتاب وقتی روشن می شه که، می بینیم نقدِ انواع متون ادبی - چه داستانی، چه نمایشی - نه از ورایِ اندیشه های یک نظریه پرداز، بلکه با تکیه به نظریه های بزرگان و صاحب نظرانِ این فن صورت گرفته. به همبن ترتیبه که خواننده با تئوری های صاحب نام هایی مثلِ: ارسطو، کانتی لین، سوسور، رولان بارت، میشل دوسرتو، ا.وهالسال، ژرار ژنت، ریکور، و.... آشنا می شه.&lt;/p&gt;اين‌كتاب‌رو‌انتشارات "قطره" منتشر‌كرده&lt;br /&gt;&lt;p align="justify"&gt;حتماً بخونیدش.....&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4890111881187173688-4491296842990322456?l=shahrambozorgi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/feeds/4491296842990322456/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2008/10/blog-post.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/4491296842990322456'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/4491296842990322456'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2008/10/blog-post.html' title='یه کتاب فراموش شده!!!'/><author><name>شهرام بزرگی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01354011579332303983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/__2pO8cWP1uo/SOcx9NQa1BI/AAAAAAAAAB0/iDaKkoxbDSg/s72-c/PhotoBox.aspx.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4890111881187173688.post-2086528925459540249</id><published>2008-08-20T12:55:00.002+04:30</published><updated>2008-08-20T13:07:02.218+04:30</updated><title type='text'>..............</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;شهريار کوچولو گفت: سلام.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;سوزن‌بان گفت: سلام.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;شهريار کوچولو گفت: تو چه کار می‌کنی اين‌جا؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;سوزن‌بان گفت: مسافرها را به دسته‌های هزارتايی تقسيم می‌کنم و قطارهايی را که می‌بَرَدشان گاهی به سمت راست می‌فرستم گاهی به سمت چپ. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;و همان دم سريع‌السيری با چراغ‌های روشن و غرّشی رعدوار اتاقک سوزن‌بانی را به لرزه انداخت.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;: عجب عجله‌ای دارند! پِیِ چی می‌روند؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;سوزن‌بان گفت: از خودِ آتش‌کارِ لکوموتيو هم بپرسی نمی‌داند!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;سريع‌السير ديگری با چراغ‌های روشن غرّيد و در جهت مخالف گذشت .&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;شهريار کوچولو پرسيد: برگشتند که؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;سوزن‌بان گفت: اين‌ها اولی‌ها نيستند. آن‌ها رفتند اين‌ها برمی‌گردند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;: جايی را که بودند خوش نداشتند؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;سوزن‌بان گفت: آدمی‌زاد هيچ وقت جايی را که هست خوش ندارد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;و رعدِ سريع‌السيرِ نورانیِ ثالثی غرّيد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;شهريار کوچولو پرسيد: اين‌ها دارند مسافرهای اولی را دنبال می‌کنند؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;سوزن‌بان گفت: اين‌ها هيچ چيزی را دنبال نمی‌کنند. آن توُ يا خواب‌شان می‌بَرَد يا دهن‌دَره می‌کنند. فقط بچه‌هاند که دماغ‌شان را فشار می‌دهند به شيشه‌ها.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;شهريار کوچولو گفت: فقط بچه‌هاند که می‌دانند پیِ چی می‌گردند. بچه‌هاند که کُلّی وقت صرف يک عروسک پارچه‌ای می‌کنند و عروسک برای‌شان آن قدر اهميت به هم می‌رساند که اگر يکی آن را ازشان کِش برود می‌زنند زير گريه...&lt;br /&gt;سوزن‌بان گفت: بخت، يارِ بچه‌هاست.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4890111881187173688-2086528925459540249?l=shahrambozorgi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/feeds/2086528925459540249/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2008/08/blog-post.html#comment-form' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/2086528925459540249'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/2086528925459540249'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2008/08/blog-post.html' title='..............'/><author><name>شهرام بزرگی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01354011579332303983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4890111881187173688.post-8539173419511485450</id><published>2008-07-26T22:20:00.006+04:30</published><updated>2008-07-27T22:07:56.377+04:30</updated><title type='text'>دل بیگانه...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;"...شیخ را گفتم: که هیچ ممکن بود که دل بیگانه‌ آشنا شود و روشن؟ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;گفت: هر بيگانه‌اي كه بدانست كه دل او بينا نيست، تواند بود كه بينا شود. و مثال وی، مثال رنجوري ست كه وي را رنج سرسام باشد. رنجور تا بدين رنج اسير است، از خود و رنج خود خبر نمي‌دارد، زيرا كه رنج سرسام به دماغ افتد، و دماغ را ضعيف كند و قوّت دريافت، بيشتر از دماغ بود. چون دماغ متغير گشت، رنجور بي‌خبر باشد. آنگه به خويشتن آيد و بداند كه رنجورست، كه رنج وي رو به صحّت نهاده باشد و دماغ صلاح پذيرفته، و اگر نه، هنوز ندانستي..."&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="left"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="left"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="left"&gt;(شيخ شهاب ‌الدين سهر‌وردي؛ في حاله ‌الطفوليه)&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4890111881187173688-8539173419511485450?l=shahrambozorgi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/feeds/8539173419511485450/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2008/07/blog-post_26.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/8539173419511485450'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/8539173419511485450'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2008/07/blog-post_26.html' title='دل بیگانه...'/><author><name>شهرام بزرگی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01354011579332303983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4890111881187173688.post-8686744684230376306</id><published>2008-07-17T12:59:00.008+04:30</published><updated>2008-08-20T12:46:52.936+04:30</updated><title type='text'>ترسم نرسی به کعبه، ای اعرابی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.ufile.info/upload/1203049566.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand" height="277" alt="" src="http://www.ufile.info/upload/1203049566.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; "اجرای نمایشنامه، چون برای چند روز اجرا می شه و تموم می شه، از یاد می ره و ارزشی نداره. اما اگه نمایشنامه چاپ بشه، برای همیشه ماندگار میشه. ما سیاستمون چاپ کتاب نمایشنامه س، نه اجرای نمایش"!!!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;شنیدم که این دیالوگ قصار، از زبان یکی از دوستان کارشناس تئاترحوزه هنری، در یکی از استان ها بیان شده. ایشان وقتی به این سِمَت منصوب می شه، اولین اظهار نظر و برنامه ای که برای ادامه ی فعالیت واحد هنرهای نمایشیِ اداره ی مذکور ارائه می کنه، اینه که؛ "از نظر من، اجرای تئاتر در شهرستان بی فایده س. ما باید بودجه مون رو اختصاص بدیم به چاپ نمایشنامه های هنرمندان استان، تا اثرشون، برخلاف یک اجرای نمایشی، برای همیشه در اذهان ماندگار بشه.....". و ادامه می دن که؛ حمایتشون از اجرای نمایش، در حد کمک هزینه یی به میزان دویست هزار تومنه!!!!، و می خوان فقط بودجه رو اختصاص بدن به آموزش و چاپ کتاب. یعنی تماشاگر، که یکی از ارکان اصلی در تئاتره، می شه &lt;strong&gt;کشک&lt;/strong&gt;. تئاتریِ محترمِ شهرستانی، که مدتیه عادت کرده که باسابقه یا بدون سابقه، بی خود و بی جهت، خودش رو کارگردان بدونه، و اصلاً طرف بازی و بازیگری و طراحی صحنه و دستیاری و، سایر مشاغل تئاتری نره، و اگر هم رفت، خودش رو کارگردانی معرفی کنه که اومده مثلاً بازیگری و طراحی صحنه و... رو هم تجربه کنه ( باور کنید وضعیت موجود در اکثر شهرستان ها، در حال حاضر همینه. 90% تئاتری ها کارگردان!!! هستن، بقیه شون چیزای دیگه!!!. و در بسیاری از موارد، این حضرت آقا، یا سرکار خانم، سنشون فقط حول و حوش 20 ساله!!! )، حالا در این استانی که ازش حرف زدم، باید بیاد عادت کنه به این که بی خود و بی جهت نماشنامه نویس بشه. اون هم نه برای این که نمایشنامه هاش اجرا بشه، بلکه بی خود و بی جهت، برای ماندگاری در تاریخ، در کتابی با عنوان؛ "مجموعه نمایشنامه"، چاپ بشه. و اگر هم خواست، براش این شرایط مهیاست که، در کارگاه های آموزشیِ بازیگری، کارگردانی، طراحی صحنه، عروسک گردانی، نمایشنامه نویسی، و... شرکت کنه، تا نمایشنامه هاش در کتاب "مجموعه نمایشنامه" به زیورِ طبع ( بخوانید چاپ ) آراسته بشه. تا برای همیشه، در یاد تاریخ بمونه. و نکته ی مهم، و در واقع پیام اخلاقیِ این رویکرد اینه که؛ "گورِ بابای تماشاچی. من اگه چیزی هم یاد می گیرم، و اگه چیزی هم می نویسم، واسه خودمه، واسه این که در تاریخ ماندگار بشم. و پُزِش رو بدم...."... و البته، مهمترین دست آوردش اینه که، منِ نوعی هم، به جریان جدیدی که موسوم شده به "کتاب سازی"، می پیوندم. و به خودم افتخار می کنم که اثر چاپی هم دارم، و این بار به جای یک برگ بروشورِ بی ارزشِ!!! حاصل از اجرای یک نمایش، یک کتاب چندین برگی، به پرونده ی سوابق درخشانِ!!! بنده اضافه شده!!!!!.... حدود 9 ماه پیش، کتاب ارزشمندی به اسم "زیرزمین"، نوشته ی دوست خوبم &lt;a href="http://arashabbasi.persianblog.ir/"&gt;"آرش عباسی"&lt;/a&gt;، که شامل سه نمایشنامه بود، تهیه کردم. کتابی که هر سه نمایشنامه ش، به عقیده ی بنده، حرفه یی و درست نوشته شده ن، و یکی از بزرگ ترین خصوصیاتشون اینه که متعلق به آرش عباسی هستن، نه کس دیگه یی. و به راحتی می شه خط فکری و هدف واحدی رو در هر سه اثر دید. و البته که به نظر من، حق چاپ داره. همون موقع، یکی از دوستان همیشه معترض، در گپ و گفتی دوستانه، به من گفت که؛ "هر سه ی این نمایشنامه ها ( هر سه ی این نمایشنامه ها، بارها، و در شهرها و جشنواره های مختلف اجرا شده، و جوایز زیادی هم کسب کرده )، فاقد اصول تکنیکی و محتوایی هستن، و اصولاً مبتذل تشریف دارن! و نمی دانم کدام ناقص عقلی اجازه ی چاپ این ها را صادر کرده!"... گذشت تا این که... ولش كن گفتن نداره.... &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;کتاب چاپ کردن و حفظ آثار نمایشی و غیره، خوبه، اما نه به هر قیمتی. نه با هر هدفی. نه برای هرکسی... اصلاً باید چند دقیقه به این فکر کرد که، مثلاً نمایشنامه برای چی نوشته می شه؟ برای اجرا؟ یا برای چاپ در کتاب؟ اولویت با کدومِ اینهاس؟ آیا حق داریم بگیم نمایشنامه ی من، اثر بسیار قوی یی تشریف داره!!!!، اما چون تماشاگر نمی فهمه ( خودت نمی فهمی... )، و نمی شه اجراش کرد، پس چاپش می کنم؟!!!!... آیا نمایشنامه نوشته نمی شه که اجرا بشه؟... یکی از همین دوستان می گفت، بهرام ( منظورش استاد بهرام بیضایی بود! ) هم، اکثر نمایشنامه هاش رو چاپ می کنه، نه اجرا!!!!... مقایسه ی جالبی کرده بین خودش و بهرام!، &lt;strong&gt;نه غلام؟!!!&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;نمی دونم والّا، به ظاهر بایستی تعریف جدیدی از تئاتر، در کشور ما ارائه بشه. خب آره دیگه، ما ملتی هستیم که؛ &lt;strong&gt;"همه چیزمان، باید به همه چیزمان بیاید" &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4890111881187173688-8686744684230376306?l=shahrambozorgi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/feeds/8686744684230376306/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2008/07/blog-post_17.html#comment-form' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/8686744684230376306'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/8686744684230376306'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2008/07/blog-post_17.html' title='ترسم نرسی به کعبه، ای اعرابی'/><author><name>شهرام بزرگی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01354011579332303983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4890111881187173688.post-544736724799402785</id><published>2008-07-06T12:00:00.004+04:30</published><updated>2008-07-06T13:06:59.175+04:30</updated><title type='text'>اِفاضاتِ این جعبه ی جادو</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://gonzo22.files.wordpress.com/2008/04/old-skool-tv-set.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 256px" height="237" alt="" src="http://gonzo22.files.wordpress.com/2008/04/old-skool-tv-set.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; گمان می کنم که مدتیه تعریف مخاطب و میزان رضایت مندیِ این فلک زده ، از برنامه ها و آثار هنری و فرهنگی ( مثلاً!!! ) تغییر کرده. یعنی شیوه ی ارزیابیش من درآوردی تر شده. نمونه ی بارز این مسئله رو می شه در برنامه های تلویزیون دید. مدت زیادی نیست ، اما شدتش اون قدر بوده که آدم مجبور می شه صداش درآد!... هجمه ی سریال ها و تله فیلم های روتینِ تلویزیون رو عرض می کنم... این روزها کافیه عصر که از سرِ کار به خونه بر می گردی، بشینی پای این جعبه ی جادویی و از برنامه هاش لذت ببری ( جون عمّه م!!! ). تمام شبکه ها، به مقتضای تعریفِ ساختاریشون ( بخوانید ناساختاری )، و این که فرهیخته باشن یا نباشن! ، حتماً مجموعه یی رو روی آنتن دارن واسه مخاطبان عزیزشون. و جالب این جاست که همه هم رو آوردن به پخشِ مجموعه های هرشبه، یا هر ظهره، یا هر صبحه، یا حتی هر نصفه شبه!!! و هوشمندانه ترین ترفندشون اینه که عمده ی این مجموعه ها، درست در ساعتی پخش میشه، که مخاطب بینوا یا تازه از سرکار برگشته و نای هیچ کار دیگه یی رو غیر از تلویزیون دیدن نداره، یا اونقدر مثل من بیکاره که مجبوره بشینه به تماشا. و امکانات اونقدر زیاد هست، که اگه از مجموعه ی درحال پخش شبکه یی خوشت نیومد، کانال رو اونقدر عوض کنی که مجموعه ی جذّابِ!!! مورد علاقه ت رو پیدا کنی. مجموعه هایی که کُلِ پروسه ی نوشتن و ساخت و پخششون، از سه تا شش ماه بیشتر نمی شه، و گاهی اوقات از این هم کمتره و همه ی کارها همزمان اتفاق می افته!!! ( پس انتظارِ کیفیت و نوآوری، کاملاً بیجاست )... ساعتِ پخش هم همه جوره هست، از یک بامداد بگیر تا یازده شب ( کافیه توی پیام نمای تلویزیون، نگاهی به جدول برنامه های 24 ساعته ی شبکه ها در طول هفته بندازید ). البته مجموعه های جدید، بین ساعت های 11-9 هر شب ( و گاهی یک شب در میان )، پخش می شه. و البته اگه زمانی به این مشکل برخورد کردین که، دوتا مجموعه همزمان درحال پخش بود، نگران نشین، چون یا موضوعش اونقدر آبکیه که اون مجموعه، با این مجموعه یی که درحال تماشاش هستین، تقریباً موضوعش یکیه. یا اگر هم نباشه، همونیه که مثلاً 2 سال پیش دیدین، فقط بازیگرها، نویسنده، و کارگردانش عوض شده. یا نه، اگه قبول ندارین این حرف رو، می تونید اون سریالِ پخشِ همزمان رو، که از دست دادین، فردای اون روز، درست 5-4 ساعت قبل از شروع قسمتِ بعدی، از همون شبکه ببینین!... و جالب تر این که مدیران محترم شبکه ها، درست بعد از شروع پخش مجموعه های جدید ( که بیشتر در ساعات فراقت و خسته گی و تنبلی مخاطب پخش میشه، و اون چاره یی جز دیدنشون نداره ( چون برنامه ی خوب دیگه یی نیست که ببینه ) )، شروع می کنن به نظر سنجی! و چون تقریباً همه مردم این مجموعه ها رو دیده ن، حضرات به این نتیجه می رسن، که مثلاً ؛ "مجموعه ی... 90 درصد جذب مخاطب داشته" ، "مجموعه ی... پربیننده ترین برنامه ی تلویزیونی شناخته شده" و... از این دست نتیجه گیری ها.... اگر هم توی خیابون ها بیان و با دوربین و میکروفن، مخاطب بخت برگشته رو شکار کنن، به خاطر هیجان زده گی و دستپاچه گی، در پاسخ به نظرسنجی در مورد فلان مجموعه، چیزی شنیده نمی شه غیر از: "... خیلی خوبه" ، "... داستان جالبی داره" ، "... دست مسئولین درد نکنه، ما که لذت بردیم" و... باور کنید که چاره یی هم غیر از دیدن این مجموعه ها ندارید ( البته اگه سرگرمی یی غیر از تلویزیون نداشته باشین، یا مثل ما، که مستضعفیم و سُنتی و مخالف فرهنگِ غربی و..، و ماهواره توی خونه تون نباشه! ). اگر هم بخواید فقط فیلم های تلویزیون رو ببینید، باز هم چندان فرقی نمی کنه، چون 90 درصدشون، حداقل 5 بار از شبکه های مختلف پخش شده ن ( در برنامه هایی با عناوین مختلف. و به مناسبت ها و فصل های مختلف ). دلم تنگ شده برای مجموعه ها و فیلم های خوب. دلم تنگ شده برای دیالوگ ها و داستان های متندگار، دلم تنگ شده برای... بی خیال... به هرحال نظر و احساس من اینه این روزها، با این که،... تب دارم این روزها. خیلی بی حوصله م، و یه دنیا کارِ نصفه نیمه و عقب مونده و درحال انجام، رو سرم ریخته...........&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4890111881187173688-544736724799402785?l=shahrambozorgi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/feeds/544736724799402785/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2008/07/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/544736724799402785'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/544736724799402785'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2008/07/blog-post.html' title='اِفاضاتِ این جعبه ی جادو'/><author><name>شهرام بزرگی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01354011579332303983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4890111881187173688.post-4028706982893876364</id><published>2008-06-19T11:51:00.006+04:30</published><updated>2008-06-19T12:38:30.332+04:30</updated><title type='text'>آقا من شکایت دارم... من شاکی ام</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://i.ehow.com/images/GlobalPhoto/Articles/2045626/050pen1-main_Full.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 255px" height="234" alt="" src="http://i.ehow.com/images/GlobalPhoto/Articles/2045626/050pen1-main_Full.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;span style="font-family:arial;"&gt;چند شب پیش، وقتی از بیکاری و روزمرّه گیِ معمولِ این روزها حوصله م حسابی سر ریز کرده بود، تصمیم گرفتم که به خلاف هر شبِ بشینم پای تماشای برنامه های تلویزیون ( من فقط معدودی از برنامه های شبکه ی محترمِ! چهار رو می بینم ). یکی از شبکه ها مجموعه یی رو پخش می کرد که خیلی برام آشنا و جالب اومد. هنوز 5 دقیقه از تماشای اون نگذشته بود که شستم خبردار شد که چه خبر شده و دنیا دست کیه. خواستم بلند شم و گوشیِ تلفن رو بردارم هرچی از دهنم درمیآد به طرف بگم، اما صبر کردم. صبر کردم تا&lt;/span&gt; هم دور و برِ تلفن حسابی خلوت بشه تا بتونم فحش های بالای 18 سال بدم!، و هم مجموعه تموم شه، که مطمئن شم... آقا خلاصه تموم شد، و ما دیدیم که بعله، خودِ خودشه... موضوع از این قراره که حدودِ یک سال و نیم پیش، با پادرمیونی و آشنابازیِ یکی از دوستان!!!! ( آقای فلانی! )، طرح مجموعه یی رو به آقای تهیه کننده و کارگردانی دادیم واسه ساخت. طرف بعدِ کُلی اِفِه اومدن و هارت و پورت کردن، گفت می خونمش. و دقیقاً فردای همون روز تماس گرفت که؛ "بیاین واسه صحبت". خلاصه رفتیم و کُلی تعریف و تمجید شنیدیم از طرحمون و، قرار شد طرح کامل تر و 3 قسمت اول رو ارائه بدیم واسه بررسی بیشتر، و اگه خدا بخواد، قرارداد... خلاصه مثلِ اسب، شب و روزمون واسه چند شب و روز شد یکی و، بردیم طبق قرار نوشته ها رو تحویل دادیم. نوشته ها بعد طی کردن مراحل اداری و غیرِ اداری!!! تصویب شد و، قرار شد تماس بگیرن که بریم واسه قرارداد.... یک هفته گذشت.... دو هفته گذشت... یک ماه.... سه ماه..... الو... سلام.... فلانی! چی شد پس این تماسِ آقای ایکس؟!!... سلام شهرام جون... خوبی داداش؟.... دادا کدوم تماس؟!!... بابا اینا همه شون از دَم...... آقا زنگ زدن به من گفتن که کار از طرف شبکه رد شده!!! انشاا... کارای بعدی..... خب فلانی! چرا به من نگفتی؟! سه ماهه منتظرم.... شهرام جون، خب گفتم دِپرِس نشی داداش. خوبی حالا؟!!... باشه... خداحافظ فلانی!... حالا فکر می کنین که این همه روده درازی واسه چی بود؟!! و اصلاً ربطش با تلویزیون نگاه کردنِ من؟!!... هنوز جلوی چشممه. تیتراژ پایانیِ اون مجموعه. ( داستان که همونی بود که با هم نوشته بودیم ). اما تیتراژ.... نویسنده، همون فلانی! یی بود، که گفت : "بابا اینا همه شون از دَم....."!!!!!!!!!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دیگه هم جواب تلفنمون رو نمیده.... همین!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دیگه حالم از هرچی سفارش و آشنا بازی و اعتماد و... به هم می خوره.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;اینا همه شون از دَم....&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4890111881187173688-4028706982893876364?l=shahrambozorgi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/feeds/4028706982893876364/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2008/06/blog-post_19.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/4028706982893876364'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/4028706982893876364'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2008/06/blog-post_19.html' title='آقا من شکایت دارم... من شاکی ام'/><author><name>شهرام بزرگی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01354011579332303983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4890111881187173688.post-4522050695362564176</id><published>2008-06-03T02:33:00.001+04:30</published><updated>2008-06-03T02:37:50.996+04:30</updated><title type='text'>دراز به دراز افتاده ام این روزها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دراز به دراز افتاده ام و رفته ام به عمق وجود تَرَکِ غریبِ سقف. دوستی را به یاد می آورم که آن قدر سرخوش بود، که گاه و بی گاه، به همین تَرَکِ دیوار و سقف می خندید. از فرطِ سرخوشیِ بی عاری می خندید و از زاریِ متصل می مُرد - از بس که می خندید - . در این مُردن - خوب که نگاه می کنم - صورتی از درمانده گی و فِلاکت هست، و صورتی از مزاح و شوخ طبعی. من که با دیدنِ این تَرَک و اُفتادن به یادِ آن دوست، به ریسه افتادم. آن قدر ریسه رفتم تا به گریه افتادم با این حال - چقدر هولناک شده ام من - ... خیال می کنید بی عار شده ام و گردن گذاشته ام به جبر زمانه؟! یک باره بفرمایید افتاده ام میانه، ذکرِ مصیبت می کنم به زبانِ خال بازها و شامورتی بازها، نان می خورم به نرخ روز - که اگر بود می خوردم! - ... درست می فرمایید. اما کمی هم انصاف بدهید. نان در دهان شیر است این روزها - حال اگر تیغ کهنه است، اما می شود با قدری کِرشمه، آن لقمه را گرفت از دهان شیر - شما می گویید آن کرشمه را باید بگذاریم و بمیریم؟! من که می گویم آن کرشمه خوب است، حتی اگر قبیح باشد برای من و شما.... اما... شیر شیر است. می دَرَد - با کرشمه و بی کرشمه - نَدَرد که دیگر شیر نیست... اما... دستخط نکرده اند که باید ما - من و شما - را بِدَرد. ما سیرش بکنیم، آن وقت ماییم و آن یک لقمه نان. کدام بهتر است، صاحب نان بودن یا بَشرِ سرگردانی که زنده گی به دست – متصل - گُم است در خیابان؟! شما بگویید کدام بهتر است؟... هذیان می گویم - متصل - من. نه که از سرخوشی. دراز به دراز افتاده ام چند روزی - از این بیماریِ بی پیر - . که روزم را چون شب دراز کرده و شبم را از روز درازتر. این است که افتاده ام به فکر این فکرها! که خوب است نان به نرخ روز خوردن و گریختن از این گرفتاری؟! یا بمانیم در سَکَراتِ این خوابی که برای خود مهیا کرده ایم؟!... گوشه ای از تن ام را چند روزی ست که سپرده ام به تیغِ جراحی - چند صد هزار تومانی در آن قسمت گیر کرده بود و قُلُمبه شده بود، که آقای جراح ( بخوانید جلّاد! ) بیرونش آورد - . حال تصور کنید که در این وانفسای دردِ آن بیماریِ پُر درد و، سوزشِ اثرِ تیغِ این جراحی، دوستی - از دبیرخانه ی جشنواره ی فیلم کودک - تماس بگیرد که؛ "برای کارگاه فیلم نامه نویسی، بیا که می خوام صحبت و مشورتی داشته باشیم با هم". و من پاسخم جز این نیست که؛ هنوز تیغ جراحی را از پهلویم در نیاورده اند و، کمی مُرده ام این روزها، یک روز نمی شود که خلاص شده ام از تیغ جلّاد. و وقتی که توضیح می دهم - بی آن که او بخواهد - ماجرا چیست، تنها این واژه را می شنوم، و دیگر هیچ: "آخِی"!!!!!!.... و باز دو ساعت دیگر تماس می گیرد که؛ "حاجی هماهنگ کردم واسه فردا 10 صبح. منتظریم. یا علی". و باز هم صدای بوقِ تلفن.... - چه هولناک شده ایم ما - .  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4890111881187173688-4522050695362564176?l=shahrambozorgi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/feeds/4522050695362564176/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2008/06/blog-post_03.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/4522050695362564176'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/4522050695362564176'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2008/06/blog-post_03.html' title='دراز به دراز افتاده ام این روزها'/><author><name>شهرام بزرگی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01354011579332303983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4890111881187173688.post-4590569863000196343</id><published>2008-03-21T02:39:00.000+04:30</published><updated>2008-03-21T02:41:49.958+04:30</updated><title type='text'>من از این عید، نمی گویم هیچ...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;حرفی و آرزویی نیست که داشته باشم و واسه خاطرِ این روزها بگم. فقط می گم: “سال نو مبارک. همیشه سلامت باشید”... یعنی... نه که حرفی نباشه، هست. اما ظاهراً فایده ای در گفتنش نیست. شاید امسال نگفتیم و نگفته هامون برعکسِ گفته های هرسالمون، واقعیت پیدا کرد و کمی از این دلتنگیِ بی پیر، برطرف شد!... حالا مگه چیه که مِثلِ کلیشه ی هرسال، نگیم: “سالی آرزو می کنم برات ( براتون ) بدون حسد، بدون دروغ، بدون کلک، بدون جدایی، بدون غرور، بدون خود بزرگ بینی، بدون جهل، بدون ریا، بدون بی سوادی، بدون بی خِرَدی، بدون بی عاطفه گی، بدون... و... و... و...” ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!... شاید واقعاً ایرادِ برآورده نشدن این ها اینه که به زبون میآریمشون و آرزوشون می کنیم. این ها که همه شون اصل هستن و باید همیشه باشن، دیگه آرزو کردنشون واسه چیه؟!!!!... اصلاً بی خیال... امسال، از تلویزیون و سریال ها و فیلم ها و برنامه هاش هم، هیچی نمی گم و نمی نویسم، چون اصلاً قرار نیست که نگاهشون کنم. خب دلیلش هم اینه که چند وقتیه که با محتویاتِ!!! این جعبه ی جادویی مشکل پیدا کرده م ( البته نه با همه ش ). فقط قراره بشینم و نمایشنامه ای رو که یکی از دوستان برای جشنواره ی تئاتر بانوان سفارش داده، تموم کنم، نمایش نامه ی عروسکی ای رو که واسه بخش نمایشنامه نویسی جشنواره بین المللی تئاتر عروسکی ( مبارک ) آماده کرده م، روتوش کنم، و از همه مهم تر این که فیلمنامه ای رو که 4-3 ماهه دوستم حاجی پیشنهاد داده، و نوشتمش، به سرانجامی برسونم و همونطور که بهش قول داده م، تحویلش بدم ( اونی که این روزها حسابی مشغولِ کارِ بزرگ شدن و بزرگی کردن و شُهرت و ارتباط و مهم شدنه...  ) .... البته همه ی اینا وقتیه که غصه ی بی پولیِ این روزها بگذاره.... “سال نو مبارک. همیشه سلامت باشید”    &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4890111881187173688-4590569863000196343?l=shahrambozorgi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/feeds/4590569863000196343/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2008/03/blog-post_21.html#comment-form' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/4590569863000196343'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/4590569863000196343'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2008/03/blog-post_21.html' title='من از این عید، نمی گویم هیچ...'/><author><name>شهرام بزرگی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01354011579332303983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4890111881187173688.post-1607694967823308437</id><published>2008-03-10T14:46:00.000+03:30</published><updated>2008-03-10T15:04:38.380+03:30</updated><title type='text'>می ترسم...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;... می خواستم اسب باشم، قورباغه ای شدم با دست های خالدار... می خواستم اسب باشم، پرنده ای شدم با بال های مرگ... این یعنی که باید به ترس فکر کنم... اما من همیشه می ترسم، بدون این که اصلاً بهش فکر کنم. و اِنقده می ترسم، که فکر نمی کنم از چی می ترسم. همیشه به خودم می گم؛ من راستی راستی از... می ترسم؟!! من که می دونم... بیش تر از یه دفعه سراغ آدم نمی آد، پس این ترسِ من از چیه؟!!... وِلِش کن... بِهِش فکر نمی کنم.... بدون فکر کردن هم می شه ترسید... و من، می ترسم... خستهَ م و می ترسم... درموندهَ م و می ترسم... واموندهَ م و می ترسم... به خودِ بی خدا می ترسم....&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4890111881187173688-1607694967823308437?l=shahrambozorgi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/feeds/1607694967823308437/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2008/03/blog-post.html#comment-form' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/1607694967823308437'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/1607694967823308437'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2008/03/blog-post.html' title='می ترسم...'/><author><name>شهرام بزرگی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01354011579332303983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4890111881187173688.post-1052689916297285263</id><published>2008-02-25T15:29:00.002+03:30</published><updated>2008-02-27T14:19:05.720+03:30</updated><title type='text'>هُوی مردِ گُنده</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;به خودم؛ برای این که بفهمم خیلی بی سوادم. اطلاعاتم در موردِ کاری که دارم می کنم ( تیاتر و سینما، نوشتن ) خیلی ناچیزه. این که اگه چیزی نوشتم و کاغذی سیاه کردم، به خودم غَرّه نشم و فکر نکنم که دیگه نویسنده شدم. که اگه چهار نفر اَزم تعریف کردن، و یا چند تا جایزه ی بی ارزش گرفتم، و یا مسئولیتی ناچیز در جایی داشتم، و یا دری به تخته ای خورد و چهارتا کلمه به کسی یاد دادم، و یا جایی تحویلم گرفتن و بِهِم احترام گذاشتن، گمان نکنم که از دیگران برترم و می تونم همه ی ارزش ها رو زیرِ پا بذارم، و انتظار داشته باشم که همه با لفظِ استاد اَزم یاد کنن، تا من بیشتر خودم رو بگیرم و بیشتر فکر کنم که چیزی هستم. و این که اگه روزی کسی کلمه ای یادم داد، بدونم که حقِ بزرگی و کِسوت به گردنِ من داره. که اگه به جایی رسیدم، و یا رابطه ای پیدا کردم، و بدون هیچ سواد و تجربه ای، قاطیِ چهارتا آدمِ بزرگ تر از خودم شدم، مدعیِ بزرگ بودن و مهم بودن نشم و غرور بَرَم نداره. به شُهرت فکر نکنم. دیگران رو زیرِ پام نذارم، تا خودم بلند قدتر بشم و به جایی برسم. به بزرگ تر و پیشکسوت تر و با سواد تر از خودم احترام بگذارم، و دنبالِ کسائی باشم که سرشون به تنشون بیارزه. بدونم که اگه واقعاً به هنری علاقه دارم، و توش فعالیت می کنم، باید بخونم، ببینم، تجربه کنم، جستجو کنم، و حقایق رو پیدا کرده و دنبالِ بزرگ کردنِ اون هنر باشم، نه خودم. رابطه پیدا کنم برای این که اون هنر رو ارتقا بدم، نه جایگاهِ خودم رو. به همین خاطر، قسمتی از حرفِ استاد بهرام بیضایی ( مربوط به وقتی که نمایشِ سُنتی ای رو می بینه، و بعد در موردِ خودش قضاوت می کنه ) رو برای یادآوری به خودم، مثلِ جریمه نوشتنِ دورانِ مدرسه از روی درس ها، یک بار دیگه می نویسم، و یادم میارم که استاد حمید سمندریان، با تواضعِ کامل، در برنامه ی “دوقدم مانده به صبح” ( 4/12/86 ) چی می گفت، و چی قراره در برنامه ی بعدیش ( 11/12/86 ) بگه، تا شاید دوباره یادم بیفته که بزرگانِ واقعیِ عالمِ هنر، چطوری بزرگ شدن، و باز هم یادم باشه که؛ هیچی نیستم، هیچی نمی دونم، و باید بیشتر تلاش کنم تا مفید باشم... “... من تا آن روز، نمایشی به این حد جذاب ندیده بودم. حس کردم باید بایستم. حس کردم باید دلایلی پیدا کنم که به من این همه شیفتگی داده است. او مرا متوجه فقرم کرد، مرا متوجه آن کسِ ناچیزی کرد که بودم. ناگهان دریافتم که از چه چیزها پُشت سرم خالی ست، و من زیرِ پایم چقدر بی بنیاد است. دریافتم با بَزَکِ دیگران، جراحات تاریخیِ من زیبا نمی شود، و آن چه را که ثروت گذشته ی من است، چگونه از من پنهان می کنند. من تاریخ خواندم و خود را وارثِ وحشتی عظیم یافتم، اما توانستم آرام آرام صدای مردمی را بشنوم که در تاریخ گفته نشده اند....”&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4890111881187173688-1052689916297285263?l=shahrambozorgi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/feeds/1052689916297285263/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2008/02/blog-post_25.html#comment-form' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/1052689916297285263'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/1052689916297285263'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2008/02/blog-post_25.html' title='هُوی مردِ گُنده'/><author><name>شهرام بزرگی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01354011579332303983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4890111881187173688.post-8900937884707932473</id><published>2008-01-31T00:26:00.000+03:30</published><updated>2008-01-31T14:52:55.845+03:30</updated><title type='text'>و ما دوره می کنیم، شب را و روز را... هنوز را</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;عرضم به حضور شما که... تنها چیزی که به ذهنم رسید، برای بلائی که دوستانِ مسئـول در « &lt;strong&gt;همشهری خانواده&lt;/strong&gt; »، در شماره ی دهم بهمن هشتاد و شش شون، سَرِ &lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://shahrambozorgi.blogspot.com/2008/01/blog-post.html"&gt;این&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; آوردن، تا حدی که من نتونستم با متنی که خودم نوشتـه بودم، و « &lt;strong&gt;به اسمِ&lt;/strong&gt; » من، در این هفته نامه چاپ شده، ارتباط برقرار کنـم و بشناسمش، و همین طوربه خاطر توجیه خنده دار، و رفتـار دوگانه شون در مورد کسی که &lt;strong&gt;&lt;a href="http://shahrambozorgi.blogspot.com/2008/01/blog-post_30.html"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt; رو به خاطرش نوشته بودم تا در همین هفته نامه چاپ بشه، و نذاشتــن، این بود که توی یک صفحه، برای سلامتی شون، مخصوصاَ&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;مدیر مسئول این مجله؛ &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;« یک دقیقه سکوت کنم »&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ین سکوت بیشتر به حرمت د وست خوبم، « &lt;strong&gt;&lt;a href="http://sizdah.blogfa.com/"&gt;محمد رضا خالقی زاده&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt; » عزیز بود ، که &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;می د ونم تقصیری به گرد نش نیست&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4890111881187173688-8900937884707932473?l=shahrambozorgi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/feeds/8900937884707932473/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2008/01/blog-post_31.html#comment-form' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/8900937884707932473'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/8900937884707932473'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2008/01/blog-post_31.html' title='و ما دوره می کنیم، شب را و روز را... هنوز را'/><author><name>شهرام بزرگی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01354011579332303983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4890111881187173688.post-7730454141835993252</id><published>2008-01-30T23:55:00.000+03:30</published><updated>2008-01-31T00:04:23.403+03:30</updated><title type='text'>محوریتِ زن در آثار استاد بهرام بیضایی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;در طی سال ها، و در کتاب ها، مقاله ها، و بحث های مختلف، بارها در مورد جایگاه زن در آثار استاد بهرام بیضایی، مطالبی نگاشته و یا بیان شده است. اما شاید خالی از لطف نباشد، که بار دیگر، و بخصوص در این روزها که نمایش «افرا یا روز می گذرد» ( با قصه ای زن محور )، به نویسندگی و کارگردانی ایشان، در تالار وحدت تهران روی صحنه است، نگاه دوباره ای داشته باشیم به این مقوله. و شاید بهتر باشد برای این که از همین ابتدا، تکلیفِ مان را با این موضوع بدانیم، مطلع گفتار، با سخنی از خود استاد، آغاز شود ؛&lt;br /&gt;« ... زیرساخت های بسیاری از آئین هایی که ما همین امروز داریم زندگی اش می کنیم، برگشت می خورد به یک فرهنگ زن محور قدیمی. و اگر نبود، شاید به یک معنا، مدت ها پیش از دست رفته بودیم »&lt;br /&gt;یه احتمال قریب به یقین، این طرز تلقیِ استاد بیضایی از زن، برگشت می خورد به نگاه ویژه ی ایشان به اساطیر و ادبیات شِفاهیِ قرون گذشته ی این دیار. همان گونه که در بسیاری از آثارشان از قبیل: آرش، اژدهاک، کارنامه ی بُندارِ بیدخش، مرگ یزدگرد، چریکه ی تارا، پرده ی نئی، شبِ هزار و یکم و... پیوندِ خاطرِ عمیقِ ایشان را با روحِ فرهنگِ ایران و ایرانی، دیده ایم. و در این مورد به خصوص، برای رهایی از هرگونه ابهام، می توانیم به یاد بیاوریم «آناهیتا» یا «ناهید»، الهه ی باروری و زایش را، که در آئین و فرهنگ اساطیری ما، به معنای سرچشمه ی زندگی و حیات، و مادر همه ی خِرد هاست. و این مسئله، بی شک بسیار مورد توجهِ ایشان نیز بوده. در واقع باید بگوییم، همین نگاه ویژه ی استاد به این مورد است، که پیوند نگاهِ شان را، به محوریت زن در خانواده باعث شده... ناگفته می دانیم که در خانواده ی ایرانی، مرد را رئیس خانواده می دانند، و اوست که فرمان می دهد. اما بی شک بدبین ترین افراد هم به این امر اذعان دارند که؛ مرکزیتِ این زندگی، با زن است. چرا که اوست که خانواده را از طریق عواطف و احساسات زنانه و مادرانه ای که دارد، و کنترل و مدیریت به موقع آن ها - با از خود گذشته گی و فداکاری و دلسوزی - ، به سویی که باید برود، هدایت می کند. زن حاضر است برای رسیدن به هدف اش، همه چیز را قربانی کند، حتی خودش را، اما فرزندان و خانواده را نه، و این همان آناهیتا ست. زنان آثار استاد بیضایی هم، نهایت عشق و زایش اند. روح بارورِ زمین اند. به خاطر دیگران، از خود و آمال شان گذشته، و زخم خونینِ حاصل از  جراحت این از خود گذشته گی را، همواره بر روح و جان خود دارند، اما دم نمی زنند و، فداکارانه، التیام دهنده ی زخم دیگرانند. شاید بشود گفت؛ ایشان - با مجموعه ی آثار - معتقد است که، نقش زن در تاریخ گُم و فراموش شده. و این واگویه، از نگاه دقیق و جدی ایشان به زنان، از آن جایی سرچشمه می گیرد، که در آثارِ مکتوب و یا ساخته شده شان می بینیم که، ایتدا از درگیری انسان با خود آغاز می کند، و بعد به تدریج بر وسعت این درگیری می افزاید، تا جایی که رفتارهای انتزاعی شخصیت های او کم رنگ شوند، و انسانِ اجتماعیِ تاثیرگذار، که مُدام در جنگ با نیروهای نا برابر است، چهره ی خود را نمایان کند، و حقانیت خود را فریاد بزند. و اتفاقاً، در اکثر آثار ایشان - به خصوص آثار مؤخر - ، این انسان، همان زنِ مورد بحث ماست، و سرشت اش هم، همان سرشتِ پاکِ آناهیتایی... اما باید گفت که، اینگونه نیست که از همان ابتدا، زنان در آثار وی، همواره چنین جایگاه و منزلتی را داشته اند. در واقع همان گونه که زن، در اجتماع ایرانی، در طی سال ها رشد و نمو کرده، صاحب رای و جایگاه شده، اجازه ی تفکر یافته، و به مرور زمان از زیر سایه ی مرد به در آمده، تا آن جا که خود توانسته به جایی برسد که سایه و سرپناهِ دیگری باشد، در آثار ایشان نیز، آرام آرام - همچون خودِ خالقِ آثار – بالیده و تکامل یافته، تا اکنون به جایی رسیده که یکی از شاخصه های غیرِ قابل انکارِ نوشته هایشان در آمده... پس، این گونه بایستی بگوییم که؛ در آثار سینمایی، از فیلم « غریبه و مه » به بعد است که زنان در آثار این نویسنده، کارگردان، و پژوهش گرِ توانا، متولد می شوند ( قبل از آن، در « عمو سیبیلو »، « سفر » و « رگبار »، زنان دارای شخصیت مستقل و تاثیر گذاری نبوده، و بیشتر در سایه و پشت سر مرد، معنی پیدا می کنند ( اما با این وجود، باز هم حضور دارند ) ). در این فیلم، « رعنا »، زنی ست که شوهر خود را از دست داده، و حالا بر اساس قانون نانوشته ی حاکم بر جامعه، دیگران ( در واقع، برادرانِ شوهر ) اختیاردارِ او هستند. اما او بر علیه این سنت می خروشد، و خلاف جریان حرکت می کند. او با جسارت و اعتماد به نفسی که پیدا کرده، تلاش می کند تا به عنوان مظهر زندگی و حیات ( همان نقش اسطوره ای آناهیتا )، به حفظ خانه و خانواده و باروری بیندیشد و یپردازد. و در این راه، از هیچ چیز - حتی جان خود – دریغ نمی کند، و جواب هر مُتِعَرِّض و معترض و مهاجمی را می دهد و با آن مقابله می کند. تا جایی که حتی می  تواند بر زنانی هم که، دیدگاه سنتی در مورد خود را پذیرفته اند و با آن زندگی می کنند، تاثیر بگذارد، و آنها را هم نسبت به وضع موجود، مُعترض کند. در « کلاغ »، زنِ مورد تحسینِ استاد، پخته تر و مهم تر شده. « آسیه »، از آن دسته زن هایی ست، که مُدام مُعترض اند، و هر چیزی - به خصوص در مورد خود - را به راحتی بر نمی تابند. در واقع او روشنفکری ست که زیر بار هر حرفی – به خصوص زور - نمی رود و بر خواسته های خودش پافشاری می کند. تا جایی که  حتی شوهرش هم، با او مشکل پیدا کرده، و او را نمی فهمد. به همین دلیل، مدام هم از سوی دیگران مورد هجوم و اتهام است. اما با این وجود، موجود آزار دهنده و غیر قابل تحملی نیست. او، با تمام جسارتش، با تمام نا آرامی و معترض بودنش، زنی ست آرام و مهربان، که خانواده برای او، در درجه ی اول اهمیت قرار دارد ( باز هم آناهیتا ).  « تارا »، در « چریکه ی تارا »، در واقع بنیانگذارِ جایگاه محکم تر و مهم تری برای زنان، در آثار وی است. او هم شوهرش را از دست داده، اما مانندِ « رعنا »ی « غریبه و مه » نیست، که مدت هاست در بُهتِ از دست دادن همسفرش به سر می برد و کسی خنده اش را ندیده. « تارا »، مرگ شوهرش را باور کرده، و به ادامه ی زندگی اعتقاد دارد. او آگاهانه عمل می کند. مملو از شور زندگی ، سرزندگی، و عشوه ها و کرشمه های زنانه گی ست. از خانواده اش در برابر هر تهاجم و تعارضی محافظت می کند. به قوانین سنتی ای، که معتقد است او بعد از مرگ شوهرش، باید به عقد برادرِ او دربیاید، می ایستد و با صراحت مخالفت خود را اعلام می کند. او در این وانفسای درگیری با این و آن، و دخالت های مدام در زندگی اش، جسارت عاشق شدن دارد، و برای رسیدن به معشوقش، حاضر است هر کاری را انجام دهد، و در برابر هر مانعی بایستد. و در نهایت هم، خودِ اوست، که برای ادامه ی زندگی اش، با اقتدار کامل، انتخاب می کند. اما با تمام این ها، خانواده و فرزندانش، در درجه ی اول اهمیت قرار دارند، و برای محافظت و رُشد آن ها، از جان خود هم می گذرد. و در نهایت، با وجود تمام موانع و مخالفت ها و دشمنی ها، برای حفظ همین خانواده، از بینِ گذشته و مرگ، زندگی را بر می گزیند ( آناهیتا )، و با انتخابی آگاهانه، تصمیم به ازدواج با خواستگار مورد علاقه ی خود می گیرد... در « مرگ یزدگرد »، استاد بیضایی دست به خلقِ تصویرِ جدید و غریبی از زن می زند. زن در این اثر، به عنوان مادر و حافظ خانواده، برای تامین معاش از هیچ چیزی هراس ندارد، حتی اگر ناروا و ناپاک باشد. او در این جا، به عنوان « آناهیتا »، وظیفه‌ای ندارد جز حفظ خانواده و باروری به هر قیمتی. و این قیمت، حتی می تواند جانِ پادشاه باشد. او در این اثر، آشکارا نقشی موثرتر و تکامل یافته‌تر از مرد ماجرا دارد، و در نهایت، این اوست، که شاید گِره از کلاف سر در گُمِ مرگِ پادشاه می گشاید. و مرد که - به قاعده – بایستی رهبر این خانواده باشد، در این کارزار قافیه را باخته، و تنها مویه می کند و پریشان است... و اما می توان گفت؛ در آثار سینماییِ ایشان، کامل ترین نوعِ تِمثالِ « آناهیتا » را - که همان گونه که بیان گردید، تولدش از « چریکه ی تارا » آغاز شد - می توان در وجود « نایی »، در « باشو غریبه ی کوچک » یافت. او به واقع، در پیروی از سرشتِ آناهیتایی، به پخته گیِ شایانِ ذکری رسیده. او مادری ست، که در غیاب شوهری که قرار است در آینده ای که هنوز نیامده، از جایی دور بیاید و سرپناهِ خانه و خانواده باشد، وظیفه ی حفظ خانواده را به عهده دارد. او، همچون « مادرِ زمین »، طبیعت را دوست دارد و به آن عشق می ورزد. با درخت و باد سخن می گوید، و در غذا دادن به مُرغان و حیوانات، همچون فرزندانِ خود، مهربانی می کند و حوصله به خرج می دهد. و او، که به فرزندانش عشق می ورزد و برای حفظ و بالیدن شان، از هیچ چیز دریغ نمی کند، به خاطرِ همین سرشتِ پاک آناهیتایی اش  است که، « باشو » را به عنوان فرزندِ طبیعت، فرزند خورشید و زمین، بی آن که نژاد و زبان برایش مهم باشد، مانندِ یک مادر، در آغوش می گیرد و به او عشق می ورزد. و شاید بتوان به جرأت گفت که؛ درست در همین اثر تحسین شده و ماندگارِ سینمای ایران است که استاد، همان گونه که در سخنِ آغازین از ایشان نوشته شد، جوهره ی دیدگاهِ اساطیری خود را در موردِ محوریت زن در خانواده ( به معنای کُلی و جهان شمول ) و اجتماع، بیان می کنند. و در واقع، زن خلق شده در این اثر، خمیرمایه ای می شود برای خلق زنانِ آثار بعدی.  چنان که، در « شاید وقتی دیگر »، زن نمادی ست از مامِ وطن، مادر زمین. که حالا مورد هجوم بیگانه قرار ‌گرفته، و به خاطر درگیری با همین هجوم، از وظیفه ی آناهیتایی‌اش- یعنی حفظ خانواده -  باز ‌مانده. اما با این وجود، سرآخر، پیروز ماجرا خودِ اوست. چرا که طبق خواسته ی خالق اثر، سرنوشتی جز به هم پیوستن خانواده، و رفع فاصله ها و ترمیم آسیب ها، پیش رو نیست. و به همین دلیل،  « کیان » - به عنوان تمثیل او- وظیفه‌ی حفظ خانواده را بر عهده می‌گیرد. و این در حالی ست که، از نظر جایگاه و عملکرد، بسیار مهمتر و تاثیرگذار تر از مردش به حساب می آید. چرا که اوست که به دنبال تکه های پازلِ بهم ریخته ی عمر و زندگی اش می گردد، و یافتن هویتِ گُم شده، برایش از هر چیز دیگری مهم تر است ( درست بر خلاف مرد )... و اما در « مسافران »، ما با دو نوع زن مورد تحسین استاد بیضایی روبرو هستیم. اول، پیرزنی که نوع تفکرش نسبت به سایرین، بسیار متفاوت است. او اعتقاد دارد که، مسافران از دست رفته و رخت بربسته، دوباره باز می‌گردند و به چرخه ی زایش مجدد طبیعت ملحق می شوند ( باز هم آناهیتا ). او زنی ست حافظ خانواده، و این توانایی را دارد تا آن را دوباره بنا کند و اجزای مُنفصل شده اش را، گِردِ هم بیاورد. زن دوم، « ماهرخ »، که اتفاقاً جوان و ناپخته است، کسی ست که آگاهانه، از بین سُنت و تجدد، تجدد را بر می‌گزیند. او دو راه در پیش دارد، یک؛ تن سپردن به سُنَّت، که او را برای مدت‌ها عزادار می کند، دو؛ بپذیرد که «مسافران» نمرده‌اند و با طبیعت یکی شده، و در قالبی دیگر باز می گردند، پس نباید برای آنها عزاداری کرد. او با انتخابی آگاهانه، و از روی تفکر، و تشخصی مستقل و اندیشمند، راه دوم را بر می گزیند. پس لباس سفید به تن کرده،  عروسی‌اش را جشن می‌گیرد... در « سگ کشی » باز هم همین اتفاق می افتد و، با زنِ روشنفکر و متفاوت استاد، روبرو هستیم. او صادقانه و بی چون و چرا، شوهرش را دوست دارد و حاضر است به خاطر او ( در واقع خانواده ) هر کاری بکند ( آناهیتا ). در حالی که در مقابل، شوهرش، فقط یک شیاد است، و برای رهایی از مخمصه ای خودساخته، که تواناییِ رفع اش را ندارد، دوباره به سراغ زن رفته. در این جا هم، زن، « گُلرخ کمالی »، خودش را فدا و فنا می‌کند. و با این وجود، باز هم برنده ی ماجرا، خودِ اوست. چرا که حاصل این فداکاری و از خود گذشتگی اش، و گذر از این هفت خوانِ رستم، نوعی به پخته گی رسیدن، خودشناسی و یافتن راه زندگی ست. زن حالا - از ورای این تجربه‌ی دردناک - معنای زندگی‌اش را، در همان هُنرِ موردِ ظلم واقع شده ی خود ( نوشتن )، می‌ یابد... و اما به غیر از این ها، و آثار سینماییِ مکتوب دیگری مثل؛ آوازهای ننه آرسو، لیلا دختر ادریس، اِشغال، و... این نوع نگاه را در نوشته های تئاتری و نمایش نامه های ایشان نیز می توان یافت. نمایش نامه هایی مانند؛ نُدبه، شب هزار و یکم، پرده ی نئی، مرگ یزدگرد، غروب در دیاری غریب، و... و شاید حتی بتوان از آرش ( اولین نمایش نامه ی ایشان ) نام بُرد. آن جا که آرش، درمانده و وامانده از همه جا، به مادرش، زمین، پناه می برد و غم دل با او می گوید و از او چاره می جوید. و شاید همین مادر است که با همان سرشت پاک آناهیتایی اش ( که برآمده از آن نوع تفکر و دیدگاه خاصِ خالق اثر است )، راه چاره را به آرش نشان می دهد. و همین طور، اثرِ اخیرِ ایشان، که هم اکنون روی صحنه است، « افرا یا روز می گذرد »، قصه ی دختری به نام افرا، که شغل اش معلمی ست. و به خاطر نگاهِ نادرست، و البته ناپاک بعضی ها، و همچنین فشارهای زندگی، دوران سختی را می گذراند. او، که خود درمانده از این شرایط است، پسر عموی خیالی ای را ( نویسنده. که حتی برای او نامه نگاری هم می کنند ) برای برادر کوچکش، که غمگین و سرخورده از این روزهاست، ترسیم کرده، و معتقد است روزی خواهد آمد و تمام مشکلات بر طرف خواهد شد. « افرا »، با همان خویِ آناهیتایی، بار سنگین مشکلات و موانع را بر دوش می کشد و، نا ملایمات را به جان می خرد. و جالب این جاست، که سرآخر، به خاطر همین ایستادگی و باورِ او به روزهای خوب، و آرزوی قلبی اش برای شکل گیریِ دوباره ی خانه و خانواده ای شاد و پُر امید و بی مشکل، انگار رویایِ ساختگیِ او برای برادر کوچکش به حقیقت می پیوندد و، با آمدن پسرعمو، همه ی مشکلات و بدی ها پایان می یابد... به هر حال، با مطالعه ی این دست نوشته ها، و هم چنین آثار ساخته شده ی ایشان، ناخودآگاه شاید، این باور به ذهن خطور کند که، استاد بیضایی، حامی و پیرو تفکر « فمنیسم » در جامعه باشد. به خصوص که غالب آثار مکتوب ایشان پس از انقلاب، توسط موسسه ی « انتشارات روشنفکران و مطالعات زنان »، که مدیریت آن به عهده ی « شهلا لاهیجی » ( که خود از حامیان حقوق زنان است )، به چاپ رسیده. اما چیزی که مهم و درخورِ توجه می باشد، این است که، استاد بیضایی، بی هیچ گونه شعارزده گی و افراط، و بی هیچ حمایت و پیروی از دسته و گروهی خاص، و بی آن که سخن و دیدگاهشان در این مورد، کوچک ترین غُلُو و بزرگ نمایی را داشته باشد، بر طبق همان باورِ بر گرفته از فرهنگ اساطیری ای که دارند، و در طیِ سال ها پژوهش و کنکاش در فرهنگ و ادبیاتِ این دیار، شاید زبانِ حالِ تمام زنان آثارشان، همانی باشد که « تارا »، در « چریکه ی تارا »، خطاب به « مردِ تاریخی » گفت: « من برای هر لقمه ای که می خورم، کار می کنم. حتی برای نفسی که می کشم..... زندگی من چه تعارفی داره؟!... چرا نباید بلند بخندم؟!!! »&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4890111881187173688-7730454141835993252?l=shahrambozorgi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/feeds/7730454141835993252/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2008/01/blog-post_30.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/7730454141835993252'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/7730454141835993252'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2008/01/blog-post_30.html' title='محوریتِ زن در آثار استاد بهرام بیضایی'/><author><name>شهرام بزرگی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01354011579332303983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4890111881187173688.post-7288173076148396965</id><published>2008-01-28T16:28:00.000+03:30</published><updated>2008-01-29T23:13:49.372+03:30</updated><title type='text'>مثلاً پریدخت</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;برای صحبت در مورد یک مجموعه ی تلویزیونی، و یا یک فیلم سینمایی، اولین چیزی که باید روشن شود، فیلمنامه، و در اصل قصه ی ماجرا ست. آن وقت است که می توان در مورد عملکرد کارگردان اثر، یعنی انتقاد از او، و یا جانب داری و توجیه کارش، بحث کرد ( بازیگران و ... که جای خود دارند ). لازم به توضیح نیست، آن چنان که می دانیم، مشکلِ ضعف فیلم نامه در ایران، علیرغم انکار عده ای خاص، هم چنان بر جای خود باقی ست. و متاسفانه به جای اُمید داشتن به آینده ای روشن، روز به روز شاهد ظهورِ چهره های جدیدی - که اکثراً هم آن قدر حرفه ای! هستند، که طیِ یک هفته تا یک ماه، فیلم نامه ای را روانه ی بازار می کنند!!! - هستیم. کسانی که حتی ساختار قصه را هم نمی شناسند، چه برسد به فیلمنامه. و همین، بیش تر از پیش نا اُمیدمان می کند... مشکل اصلی و حل ناشده ی مجموعه ی تلویزیونی « پریدخت » هم، دقیقاً همین جاست. ما با قصه ای مواجه هستیم که، نه طرحِ خطی و مشخصی دارد، نه پیرنگِ تعریف شده و منسجمی دارد، و نه اصلاً قبل از این که به فیلم نامه ی سکانس بندی شده تبدیل گردد، قصه اش به طور کامل نوشته شده. نام قصه « پریدخت » است، و به قاعده بایستی شاهد اتفاقات و مجموعه داستانک هایی در مورد او باشیم، که سرآخر قصه ی زندگی او را روایت کنند. در واقع باید شخصیت محوری قصه، او باشد. اما آن قدر قصه ضعیف و سردرگُم است، و شخصیت پردازی اش مجهول، که شاید بتوان هر کدام از شخصیت های دیگر را هم، شخصیت محوری گرفت. مثل؛ نادر خان، نصرت، پهلوان، میرزا، و.... اما به طور حتم، این صفت را نمی توان به پریدخت داد. طرحِ به ظاهر قصه ی این مجموعه، همان طرح آشنای این چند سال اخیر است. خوب به یاد بیاورید شخصیت های این مجموعه را. چندتایشان را در مجموعه های این چند سال، با اسم های مختلف، یا با همان اسامی دیده اید؟! مثل؛ میرزا، پهلوان، سیّد، خان، استوار، و... همان ها هستند، با همان تعریف در مورد عملکردشان. به ظاهر بایستی در چنین مواقعی، که مثلاً ایام محرم و انقلاب، یا محرم و عید نوروز و... با هم تلاقی پیدا می کنند، قصه همین باشد. عده ای باشند که عزاداری ابا عبدا... (ع) را می کنند، عده ای با حکومت در گیرند، شخصی هست به نامِ مثلاً خان، که مامور شهربانی از او حساب می برد و همه کاره ی آن شهر و یا روستا ست، و البته یک مامورِ بخت برگشته ی معمولاً استوار، که همیشه آدم بدی ست و منفور جماعت!!! نا گفته پیدا ست که آن دو گروه اول، همیشه و بی هیچ علتی که بیان شود، با دو نفر آخر و دار و دسته شان سرِ دشمنی دارند و درگیرند. و ماجرا جایی جالب تر می شود که، دختری هم این وسط هست، که نمی دانم چرا همیشه دو عاشق دارد. یکی از گروه خوب ها و یکی هم از گروه بد ها!!! و صد البته که این دخترِ نازدانه، که باز هم به طور اتفاق، دخترِ یکی از بزرگانِ دسته ی خوب هاست ( مثلاً میرزا، سیّد، پهلوان ( اسم های دیگری نیست، بیخود به ذهن خود فشار نیاورید! ))، عاشقِ سینه چاکِ آن « عاشقِ آدم خوبِ » ماجراست ( چون اصلاً دست خودش نیست که انتخاب دیگری داشته باشد، و مثلاً، اصلاً عاشق آدم دیگری باشد که خارج از این دو گروه است. اصلاً به او ربطی ندارد، فیلم نامه نویس این گونه خواسته ). برای پی بردن به ادعاهایی که در این چند سطر بیان شد، می توانید به یاد بیاورید مجموعه هایی را مثل؛ روزهای اعتراض، سال های برف و بنفشه، تا صبح، و... ( آن قدر خوب بوده اند که اسامی شان به خاطرم نیست )... واقعیت این که، تماشای « پریدخت »، کاری غیر از یادآوریِ نارحت کننده ی این موارد، از مجموعه های شاهکاری!!! که در این زمینه دیده ام، برایم چیزِ دیگری در بَر نداشت. خواستم از جذابیّت این گونه قصه های قدیمی، که شاید ما را یادِ شاهکارهایی از مرحوم « علی حاتمی »، « ضیاء الدین دُری »، « حسن فتحی » و... و همچنین گذشته مان، بیندازد، بگویم، اما قصه ای برای گفتن نبود. خواستم از شوق ام برای دیدن مجموعه ی جذاب دیگری مثل « کیف انگلیسی »، با بازیِ زوج رویاییِ « لیلا حاتمی » و « علی مصفا » بگویم، اما با دیدنِ آن بازی های سرد و ضعیف، عملاً ناکام ماندم. خواستم از کارگردانیِ کارگردانی که زیاد دوستش ندارم، اما معتقدم که کارهای متفاوتی را تجربه کرده ( و همین با ارزش است )، بگویم، اما در بیشتر دقایق این مجموعه، کُپیِ دستِ چندمی دیدم از قاب ها، نماها و میزانسن هایی از کارهای گذشته ی بزرگانی مثل؛ مرحوم علی حاتمی، ضیاء الدین دُری، حسن فتحی، و... ( خدا پدر و خودِ علی حاتمی را بیامرزد که این شهرک سینمایی و ماشین های قدیمی و لباس های آن زمان را، از خود به یادگار گذاشت. اگر نبود، چه بایستی تماشا می کردیم؟!! ). خواستم باز هم از « لیلا حاتمی » بنویسم، اما مگر غیر از چند نمای کلوزآپ از او ( که مثلاً شخصیت محوری قصه بود ) چیزِ دیگری دیدیم؟!!!... از گریم بگویم؟!!! آخر مگر چه کرده بود با چهره ی پریدخت بعد از گذشت بیست سال؟!! آن هم در شرایطی که هر وقت کلوزآپ او را می دیدیم، جُز غُصه و غم و شکستن، چیزی نبود... راستی آن جوانکی که در قسمت های پایانی دیدیم، برادرِ پریدخت بود یا پسرش؟!!!... دوباره، راستی من این همه کلمه ی « شخصیت » را در این نوشته به کار بردم، اما اصلاً مگر چیزی به نام « شخصیت »، آن گونه که از تعریف و مشخصات دقیق اش در قصه می دانیم، چیزی در این مجموعه بود؟!!!.... طبیعی ست وقتی مجموعه ای چنین ضعف های فاحشی از سوی نویسنده و کارگردان اش داشته باشد، دیگر سخن گفتن از بازی بازیگران، و شکستن کاسه کوزه ها بر سرِ آن ها، چه اهمیتی می تواند داشته باشد؟!! فقط می ماند صحبت از چندصد میلیون اسکناس سبز و آبی بی زبان، که آن هم به ظاهر، به ما مربوط نیست... اصلاً نوشتن همین چند سطر هم در مورد چنین مجموعه ای، وقت تلف کردن است.  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4890111881187173688-7288173076148396965?l=shahrambozorgi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/feeds/7288173076148396965/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2008/01/blog-post_28.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/7288173076148396965'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/7288173076148396965'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2008/01/blog-post_28.html' title='مثلاً پریدخت'/><author><name>شهرام بزرگی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01354011579332303983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4890111881187173688.post-8119051498682564158</id><published>2008-01-12T03:11:00.000+03:30</published><updated>2008-01-12T03:26:54.527+03:30</updated><title type='text'>"کمال تبریزی، و یادداشتی بر شهریار"</title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;              &lt;img style="width: 394px; height: 293px;" id="imgTag" src="http://www.irib.ir/tv/pic/86209010306109_1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;B Lotus&amp;quot;;" lang="FA"&gt;نام کمال تبریزی، یادآورِ آثاری به یاد ماندنی، و شاید به طور عمده، لحظاتی خوش و شادی آور است. کسی که متعلق به نسل فیلم سازان بعد از انقلاب است، و با آثارش، خود را صاحب جایگاه مهمی در سینمای ایران کرده. کارگردانی که گرایش های ایدئولوژیکی و دینی اش ( به مفهومی کلی و جهان شمول )، در آثاری که ساخته، به خوبی قابل درک و شهود است. و این خود امتیاز بزرگی ست، که ما هنرمندی داشته باشیم که به هنر، از دیدگاه ایدئولوژیک بپردازد. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;او را با آثار قابل توجه ای مثل : “لیلی با من است” ( مجموعه ی تلویزیونی و فیلم سینمایی )، “شیدا”، “یک تکه نان”، و “مارمولک” می شناسیم. و شاید بشود او را بیشتر دوست داشت، به خاطر جسارتش در به تصویر کشیدن و واگویه کردن مسایل و قصه هایی که معمولاً شامل خط قرمزها و اعتقادات و باورهای خاصی می شوند و، به خاطر تعصب خشکی که معمولاً عده ای به آن ها دارند، دست گذاشتن روی آن ها و به گونه ای دیگر روایت کردنشان، کار آسانی نیست. اما کمال تبریزی این کار را می کند. او به نوعی یک فیام ساز سیاسی هم هست. او همان گونه که خودش بیان می کند، “به پیشواز تابو می رود تا آن را بشکند”. و دیدیم که در “لیلی با من است” ( با به طنز کشیدن جبهه و جنگ )، و “مارمولک” ( با عبور از خط قرمزی به نام روحانیت )، این کار را به نحوی درست، و بدون به سُخره کشیدن و زیر پا گذاشتن حُرمت ها انجام داد. که دیگر بعد از آن، دیگران هرچه تلاش کردند، نتوانستند حتی کُپیِ دست چندمی از این آثار را بسازند و یا تابوهایی را بشکنند. و در واقع بعد از آن هر چه بود، آثار مبتذلی از کار در آمدند ( مثل: “اخراجی ها”، “پیک نیک در میدان جنگ”، “طبل بزرگ زیر پای چپ”، “شب بخیر فرمانده”، و... ). تمام این ویژگی ها کافی ست، تا وقتی نام او را بر صفحه ی تلویزیون می بینی، بی درنگ هر جا که هستی بنشینی و دستگاه کنترل را زمین بگذاری و بی صبرانه منتظر دیدن اثر قابل تامل دیگری باشی. کمال تبریزی این بار سراغ تلویزیون و مجموعه سازی رفته. و اتفاقاً این بار هم در قدم اول، تابوی دیگری را شکسته، و آن هم با به تصویر کشیدن زندگی “استاد محمد حسین شهریار” شاعر بزرگ و فقید معاصر، از زاویه ای واقع بینانه و منحصر به خودش، و با شکل روایتی خاص.... ما عادت نداریم که فیلم یا مجموعه ای در مورد بزرگان عرصه های مختلف هنری، ادبی، سیاسی و... مملکت خود را ببینیم. ( و انگار اصلاً قرار هم نیست عادت کنیم ). و البته معدود آثاری هم که گاه گُداری در این راستا، و یا بر اساس آثار این بزرگان ساخته شده، به طور کل، آثاری ضعیف، بی محتوا، مبتذل، و حتی گاهی توهین آمیز از آب درآمده اند ( مثل: مجموعه ی مجهولِ چهل سرباز، مجموعه ی زندگی نامه ی نیما یوشیج، سهراب سپهری، و.... ). شاید باید مرحوم “علی حاتمی” هنوز زنده می بود، تا شاید شاهد ساخت یکی دو فیلم یا مجموعه در مورد این بزرگان، و یا اتفاقات مهم تاریخیِ دیارمان، آن هم به آن شکل مطلوب و جذاب، که مختص به اوست، باشیم... هرچند مجموعه ی “شهریار” هم کم و کاستی های خود را داراست و می توان آن را به نقد کشید، اما در این وانفسای تولیدِ مجموعه های زرد نود قسمتی ( که اخیراً، &lt;i&gt;&lt;span style="color: rgb(148, 54, 52);"&gt;چند سریِ نود قسمتی&lt;/span&gt;&lt;/i&gt; شده اند )، آن هم با آن بودجه های هنگفت، و در شرایطی که مسئولین فرهنگی ما در برابر آثار فاخر و شاخص هنری و فرهنگی، شمشیر را از رو بسته اند، به خصوص تلویزیون، که صاحبانش، به آثار غیرِ زرد و مبتذل و آبکی و باری به هر جهت، آلرژی دارند و آن قِسم برنامه هایِ خوب و قابل تاملی هم که تولید و پخش می شود، انگار به دور از چشم آن ها، و در هنگام خوابشان متولد شده اند، مجموعه ی کمال تبریزی، که پیداست، حداقل، در مقایسه با آثار مذکور، بودجه ی ناچیزی صرفِ آن شده، به واقع، غنیمتی ست... ویژگیِ این مجموعه، که داستان آن از سال های قبل از تولد استاد شهریار شروع شده، و احتمالاً قرار است تا پس از مرگ ایشان ادامه پیدا کند، صمیمیت و ساده گیِ آن است. تبریزی، بی آن که بخواهد موضوع را بپیچاند، سردرگمیِ بیجا ایجاد کند، دیالوگ های ثقیل و سخت به کار ببرد، و مثل خیلی ها، زیادی هنرمند بودن! خود را به رُخ دیگران بکشد، با یک داستان خطی، و با قاب هایی ساده و صمیمی، صمیمیت و ساده گیِ آن دوران را - که هر چه می گذرد، بیشتر دلمان برایش تنگ می شود و غبطه اش را می خوریم - به ما یادآوری می کند. چرا که در کنار روایت زندگی استاد، نگاهی هم دارد به اتفاقات تاریخی - اعم از سیاسی، اجتماعی و... - گذشته ی نزدیکِ این دیار. و داستان هر چه که جلوتر می رود، برای ما، که همیشه در گذشته زندگی می کنیم، این حس نوستالوژیک، که با دیدن آثارِ قدیمی به سراغمان می آید، بیشتر، با شیرینی اش عذابمان می دهد و، جذبمان می کند. حالا دیگر داستان به جایی رسیده، که شخصیت های مهم دیگری هم وارد قصه شده اند، و البته باز هم می شوند. کسانی مثل: ملک الشعرا بهار، استاد صبا، ایرج میرزا، و... و این درست اثرش را وقتی می گذارد که به یاد می آوریم که ما، چه بزرگانی را داشته ایم، یک نسل طلایی، که در دوره ای آمده، و حالا رفته، و یا یکی یکی در حال رفتن اند، و ما هم هیچ جایگزینی برایشان نداریم. به یاد می آوریم که، زمانی، چقدر هنرمند بودن، شاعر بودن، ادیب بودن، موسیقیدان بودن، نقاش بودن، پیکره تراش بودن، و...، و انسان بودن، مهم بود و ارزش داشت. چقدر محفل ها و بحث های هنری و ادبی و فرهنگی و...، از نون شب هم واجب تر بود. به یاد می آوریم که، صمیمیت، عاشقی، زندگی، دوست داشتن، و خواستن، چقدر مهم بود، چقدر زیبا و جذاب بود. و این ها را، مجموعه ی شهریار، یک بار دیگر می خواهد به یادمان بیاورد. مجموعه ای که، بدون این که مدعیِ زدنِ حرفِ گُنده، و موضوع روشنفکرانه، یا هنرمندانه، سیاسی، اجتماعی، یا پندِ عاقلانه ای! باشد، تنها سعی در به تصویر کشیدن تاریخ زندگی هنرمندِ بزرگی را دارد به نام شهریار، که چه بخواهیم و چه نخواهیم، بخشی از تاریخ ماست. و شاید به همین دلیل است که تبریزی، روندِ رو به رشد اتفاقات و جریانات سیاسی - اجتماعی - تاریخی خاص آن دوران را، بی هیاهو و بزرگنمایی، آن چنان که محمد حسین شهریار، بی هیاهو و بی ادعا، می بالد و بزرگ می شود و بزرگی می کند، در جنگ ناتمامِ شب و روز، در طول زمان، به تصویر می کشد.... انتخاب خوب و به جای بازیگران، نبودن چهره ی بازیگران چهره با آن تیپ ها و تکیه کلام ها و فُرمِ بازیِ یکنواخت همیشه گی شان، استفاده ی مداوم و به جا، از شعر و شعرخوانی و قصه خوانی و قصه گویی و نامه نگاری منطبق با آن چه که شغل قهرمان اصلی داستان است، پرهیز از بزرگ نمایی و غُلُو، به کار بردنِ آداب و رسوم و مثل های معروف آن زمان، دیالوگ های روان، و داستانی صمیمی و روراست، و...، همه از ویژگی های اثر کمال تبریزی ست، که آن را در زُمره ی آثار خوب و ماندگار تلویزیون می کند. هرچند که ضعف هایی هم مثل شتاب زدگی در پیشبرد داستان، یک لایه و سطحی بودن برخی از شخصیت ها، حوصله نکردن روی یک سری اتفاقات و مسائل در قصه که شاید کلید سوال های بعدی باشند، و در پاره ای اوقات، سرسری گرفتن برخی پلان ها، و با وجود داشتن ضعف در بازی بازیگران، تصویربرداری، نورپردازی و...، چسباندن آن ها به سایر پلان ها، و پیشبرد داستان، و...، مواردی ست که نمی توان از آن به سادگی گذشت، اما ترجیح می دهم که در این قسمت، به خاطر همان حسی که بیان شد، به آن نپردازم. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="ltr" style="line-height: 115%;font-size:16;" &gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="line-height: 115%;" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="ltr" style="line-height: 115%;font-size:16;" &gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4890111881187173688-8119051498682564158?l=shahrambozorgi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/feeds/8119051498682564158/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2008/01/blog-post.html#comment-form' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/8119051498682564158'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/8119051498682564158'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2008/01/blog-post.html' title='&quot;کمال تبریزی، و یادداشتی بر شهریار&quot;'/><author><name>شهرام بزرگی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01354011579332303983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4890111881187173688.post-3274682114779955640</id><published>2007-12-27T01:08:00.000+03:30</published><updated>2007-12-27T01:22:23.361+03:30</updated><title type='text'>"استاد اکبر رادی پرده ی آخر را نوشت"</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;img style="width: 203px; height: 263px;" alt="http://www.ibna.ir/images/docs/000004/n00004892-b.jpg" src="http://www.ibna.ir/images/docs/000004/n00004892-b.jpg" /&gt;&lt;/div&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;B Nazanin&amp;quot;;" lang="FA"&gt;نویسنده ی گرانقدر، نمایش نامه نویسِ بزرگ و بی بَدیل&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 20pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;B Jadid&amp;quot;; color: black;" lang="FA"&gt;استاد&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="font-size: 20pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;B Jadid&amp;quot;;" lang="FA"&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 36pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;B Jadid&amp;quot;; color: rgb(0, 112, 192);" lang="FA"&gt;اکبر رادی&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="font-size: 20pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;B Jadid&amp;quot;;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;B Lotus&amp;quot;;" lang="FA"&gt;صبح امروز ، پنجم دی ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش ، در سن 68 سالگی ، این دنیای خاکی را وداع گفت ، و دوستداران خود و علاقمندان هنر نمایش را در ماتمی سخت فرو برد. بی شک درگذشت این نویسنده ی بزرگ عرصه ی نمایش ، که در طول 50 سال فعالیت حرفه یی خود در عرصه ی نمایش نامه نویسی ، همواره بر قله ایستاده بود ، ضربه ی مُهلکی بر پیکره ی نحیف این هنر مظلوم در کشورمان ، وارد ساخت. و بسیار جای تاسف و اندوه است ، که رسانه ی ملی ، خبرگزاری ها ، رادیو و ... ، حتی سر سوزنی هم حق مطلب را در برابر استاد اَدا نکرده ، و تنها بسنده کردند به خبرهایی کوتاه ، و یا واگویه ی یادنامه یی ناچیز از ایشان. افسوس و صد افسوس....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;B Lotus&amp;quot;;" lang="FA"&gt;آقایان ؛&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 20pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;B Lotus&amp;quot;; color: red;" lang="FA"&gt;ستاره ی رادی&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;B Lotus&amp;quot;;" lang="FA"&gt; درخشان تر از این هاست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;B Lotus&amp;quot;;" lang="FA"&gt;تا آن حد که بتوان برایش عزای عمومی گرفت ، &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;B Lotus&amp;quot;;" lang="FA"&gt;و یا به قول محمد رحمانیان عزیز ، شهر را تعطیل کرد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 16pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;B Lotus&amp;quot;;" lang="FA"&gt;یادش گرامی ، روحش شاد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="line-height: 115%;" lang="FA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4890111881187173688-3274682114779955640?l=shahrambozorgi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/feeds/3274682114779955640/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2007/12/blog-post_27.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/3274682114779955640'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/3274682114779955640'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2007/12/blog-post_27.html' title='&quot;استاد اکبر رادی پرده ی آخر را نوشت&quot;'/><author><name>شهرام بزرگی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01354011579332303983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4890111881187173688.post-4880680161152949490</id><published>2007-12-17T13:05:00.000+03:30</published><updated>2007-12-18T12:02:33.404+03:30</updated><title type='text'>"حلقه سبز"</title><content type='html'>&lt;span class="news_body" id="Newsdetails2_lblBody" innerhtml="html"&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;img src="http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2007/09/295045_orig.jpg" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;span lang="FA" style="LINE-HEIGHT: 150%;font-family:'B Lotus';font-size:130%;"  &gt;&lt;?xml:namespace prefix = o /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;strong&gt;مجموعه‌سازی در تلویزیون، ویژه‌گی‌های مخصوصِ به خود را داراست. و در این عرصه، اغلب کسانی موفق هستند، که توانسته باشند خود را با این مدیوم ( تلویزیون ) هماهنگ کنند. و همان گونه که دیده‌ایم و می دانیم، رایج ترین نوعِ فیلم‌نامه‌نویسی برای تلویزیون، آثاری هستند با یک داستان یا پیرنگ اصلی، و چندین داستان یا خُرده داستان‌های حاشیه‌ای، که بر مبنای شخصیت‌های فرعی شکل می‌گیرند، همین و بس!... و شاید بر همین اساس است که گاهی مجموعه‌هایی ساخته می‌شوند، که با یک خطِ داستانیِ معمولی، می توانند تا ده ها قسمت پیش بروند ( به طور مثال، در میان مجموعه‌های ایرانی : روزی روزگاری ، تفنگ سر پُر ، نرگس ، ... و در نمونه های خارجی : جواهری در قصر ، پرستاران ، افسران پلیس ، و .... ). اما در این میان، معدود آثاری هم گاهی به چشم می آیند، که بر خلافِ عُرفِ موجود و آشنای مخاطب ( و در این جا، به طورِ قطع، مخاطب ایرانی )، به شدت متکی به خط داستان اصلیِ قصه بوده، و داستان‌های حاشیه‌ای و حتی شخصیت های فرعی، کم ترین نقش را در پُر کردن دقایق مجموعه دارند... “حلقه سبز” ابراهیم حاتمی‌کیا، به ظاهر می‌خواهد که وامدارِ چنین نگرشی باشد. چرا که آن چه تا کنون از این مجموعه دیده‌ایم، مانُور روی دو شخصیت اصلی ( گُلبهار و حسن )، و قصه ی رابطه ی این دو شخصیت و دلیلِ ایجاد ارتباط بینِ آن‌هاست، و هرآن چیزِ دیگری ( اعم از داستان و یا شخصیت و تیپ ) که در این مجموعه دیده می شود، در عمل هیچ تاثیری در روند کار ندارند. و درست در همین جاست که حاتمی کیا، گافِ بزرگ را می دهد. او در گذشته صادقانه ثابت کرده که هیچ گونه شناختی از مدیوم تلویزیون و مجموعه سازی در آن ندارد. به یاد بیاورید “خاک سرخ” را، که درست در زمانِ اوجِ کارهای سینماییِ او ساخته شد، و نتیجه اش همانی شد که دیدید. اثر نتوانست مخاطب خود را ارضا کند. و حتی نویسنده ی اثر، مسعود بهبهانی نیا هم، خاک سرخ را بدترین مجموعه ی ساخته شده از نوشته‌هایش دانست. و جناب کارگردان هم در آن زمان، تنها پاسخی که توانست به انتقادها بدهد، این بود که ؛ “... تخصص من تا به حال، پروازهای 90 دقیقه ای بوده، اما در تلویزیون برای اولین بار مجبور به پروازی چندین برابر عادت خود شدم و ....”. و شاید شنیدن این حرف در آن زمان، از زبان کسی که معمولاً آثار شاخصی خلق می کرد و محبوب سینما دوستان بود، بهانه ی مناسبی تشخیص داده شده باشد. اما حالا که حتی سینمای او هم، آن طراوت و جذابیت آن زمان را ندارد، و تازگی ها شاهد آثار ضعیفی ( مثلاً شاهکارِ “به نام پدر”!!! ) از ایشان هستیم، و می توان گفت که سینمای حاتمی کیا رو به افول گذاشته، دیدنِ مجموعه‌ای این چنینی، و اصرار بر حضورِ در تلویزیون ( با وجود عدم شناخت از آن )، چه بهانه ای می تواند راه گُشا باشد؟؟!!!.... به عقیده ی نگارنده، در “حلقه سبز”، ما با “هیچ” مواجه ایم. چند قسمت ( حدودِ یک سوم ) از مجموعه گذشته اما آن طور که پیداست، هنوز داستان اصلی شروع نشده. ما هنوز شخصیت ها ( به خصوص شخصیت های اصلی ) را نشناخته‌ایم. هنوز نمی‌دانیم موضوع چیست. نمی‌دانیم دلیل اتفاقِ چنین ماجرایی از کجا آب می‌خورد. و اصلاً چرا ما به عنوان مخاطب اثر، این همه سر در گُم و سرگردانیم؟! اصلاً این مجموعه قرار است که چه چیزی به ما بدهد؟ این روحِ زُمُختِ حسن، از جان گُلبهار با آن چهره ی معصوم اش چه می خواهد؟ و چرا در میان این همه آدم، خِرِ او را چسبیده؟، مگر او چه ویژه گی ای دارد که دیگران نداشته اند؟! این وسط غلام چه می گوید؟ ... و...؟ ...؟ ...؟ ...؟... این ها همه پرسش‌هایی‌ست که متاسفانه هنوز از سوی مجموعه پاسخی به آن داده نشده. و این همان گافِ بزرگی ست که مجموعه، با وجودِ تعریفی که از خود ارائه داده، دست به گریبان است. تصورش را بکنید که، مخاطبی که متاسفانه سال هاست که عادت کرده به دیدنِ آثارِ بسیار ضعیف از تلویزیون ( آثاری چون : یک وجب خاک ، چارخونه ، سال های برف و بنفشه ، گُلِ بارون زده ، اِغما ، ما چند نفر ، و یک سری مجموعه های آبکیِ ساخته ی کشورهای ترکیه ، هند و....، با آن دوبله های واقعاً شنیدنی!!!! ) ، و عادت کرده به ندیدن، و یا ناقص و سانسور شده دیدنِ آثارِ کارگردانان و نویسندگان بزرگِ وطنی ( غیرِ وطنی که جای خود دارد، می دانیم که در سال های اخیر، مدیرانِ تلویزیون، برای مقابله با چنین آثاری، شمشیرشان را از رو بسته اند. به خاطر بیاورید پخش فیلم هایی مثل ؛ هامون ، گاو ، دلشدگان ، مهمان مامان ، شاید وقتی دیگر ، و... را )، وقتی که نام کارگردانِ نام آشنایی چون ابراهیم حاتمی کیا را بر پیشانیِ صفحه ی تلویزیون خود می بیند، و با این پیش زمینه که، او هم همچون بسیاری از ایرانی ها عاشق روح و روح بازی و ارتباط با روح و مسائلِ ماورایی و برقراریِ ارتباط با عالمِ خارج است، و مجموعه هم، حاملِ سوژه ی موردِ علاقه ی اوست، با چه ذوقی به جعبه ی جادویی زُل می‌زند و، با چه اُمیدی، به انتظارِ دیدنِ کاری متفاوت می‌نشیند؟... اما نتیجه چیست؟... هیچ.... فقط، “هیچ”...... به نظر می‌رسد که حاتمی کیا، همان گونه که وقتی طرحِ خامی به ذهن نویسنده می رسد، و آن را یادداشت کرده و به مرور زمان، و طیِ یک سری مراحلِ آزمون و خطا، آن را پخته و کامل می کند، بعد از نوشتنِ طرحِ اولیه‌ی خود، یادش رفته که آن را پرداخت کند، و تازه این را هم نمی دانسته که پرداختِ قصه برای تلویزیون، بسیار متفاوت از آن چیزی ست که در سینما اتفاق می اُفتد. این گونه شده که در هر قسمت، شاهد یک سری تصاویرِ مُبهم، اتفاقاتِ ناملموس و نا مفهوم، شخصیت ها و تیپ های بلاتکلیف، و دیالوگ‌های بی‌ربط و مُضحکی هستیم، که معلوم نیست که چه زمانی قرار است گِرِهِ آن باز شود. و این جاست که تلاشِ قابلِ ستایشِ بازیگرانی مثل حمید فرخ نژاد و سیما تیر انداز هم، کمکِ چندانی به سرِپا شدنِ مجموعه نمی کند، و شاید تنها تلاشِ این دو بازیگر است که مخاطب را ترغیب به پی گیریِ ادامه ی داستان می کند.... ابراهیم حاتمی کیا زمانی مدعی شد که ؛ به دلیلِ نبودِ فیلم نامه نویسِ خوب در ایران، خودش مجبور است فیلم‌نامه‌ی آثارش را بنویسد، و همین انرژیِ زیادی را از او می گیرد و خیلی نمی تواند آن گونه که باید، روی کارگردانیِ آثارش فکر کند. حالا نمی دانم چه شده که، کسی که داستان و شخصیت‌های به یادماندنیِ آثاری چون آژانس شیشه‌ای ، روبان قرمز ، ارتفاع پست ، و... را خلق کرده، این همه کم آورده، و گاهی شاهد صحنه ها و دیالوگ های عجیبی از او هستیم. به طورِ مثال، در قسمتِ ابتداییِ مجموعه، حسن در جواب گُلبهار، که در حال پر کردن فُرمِ مشخصاتِ مصدوم، با توجه به گفته‌های اوست، در جوابِ سوالِ “... : نسبت؟”، جواب می دهد که ؛ “... : بَلا نسبت”!!!... و یا جایی که در بیمارستان، پرستار در حالِ کمک کردن به سیّد برای گرفتنِ شماره با تلفن است، اما می‌بیند که او این کار را با وجودِ نابینا بودن، به راحتی انجام می‌دهد، متعجب می گوید که ؛ “... : ..... شما تلفنچی هستین؟!”، و سیّد، بادی به گلو می اندازد و جواب می دهد که ؛ “... : بیسیم چی بودم”!!!!!!! ( ظاهراً پایِ حاتمی کیا هنوز در دستانِ آن رزمنده ای ست که در جبهه، مُچِ پای او را گرفته، و او به خاطرش فیلم جنگی می سازد، و در چنین مجموعه ای هم او را از یاد نبرده، و به همین خاطر با این دیالوگِ مُضحک، رزمنده ی سابق، و جانبازِ فعلی بودنِ سیّد را به رُخِ مخاطب می کشد ). حاتمی کیا، به شدت علاقه دارد که یک فیلم سازِ مولف باشد، اما نیست. شاید بهتر باشد تاملی کند و تغییری در رَوندِ کاری‌اش ایجاد کند، وگرنه، اگر این گونه پیش برود، شاید مجبور شویم، به قولِ دوستی، همان گونه که بعد از دیدنِ این مجموعه، دلمان می‌خواهد بگوییم : “ابراهیم حاتمی کیا مجموعه ساز نیست”، این جمله را در مورد کارهای آینده ی او ( چه سینمایی و چه تلویزیونی )، دوباره تکرار کنیم.&lt;/strong&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4890111881187173688-4880680161152949490?l=shahrambozorgi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/feeds/4880680161152949490/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2007/12/blog-post.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/4880680161152949490'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4890111881187173688/posts/default/4880680161152949490'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahrambozorgi.blogspot.com/2007/12/blog-post.html' title='&quot;حلقه سبز&quot;'/><author><name>شهرام بزرگی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01354011579332303983</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry></feed>
