دوشنبه ۴ مهٔ ۲۰۰۹

برای دوست و همکار عزیز و نسبتاً قدیمی، "ا. ر"

اين روزا مثل هواي اين ‌روزا،‌ گرفته ‌و ‌ابريَ‌م. نه ‌كه ‌مثلاً ‌يه ‌چيزي‌ باشم ‌توُ‌مايه‌هاي ‌نااُميدي، ‌نه. ولي ‌ابريَ‌م. بدجور. نمي‌بارم، ‌ولي ‌ابريَ‌م. بدجور. روزام ‌همه‌ش ‌شده ‌دنبال ‌يه ‌لقمه ‌نون ‌دويدن ‌و ‌سگدو‌ زدن. و‌البته ‌سر‌و‌كله‌ زدن ‌با ‌مديران ‌و‌مسئولينِ‌ بي ‌فرهنگ‌ و ‌نفهمِ‌ فرهنگي!!! خب ‌كفري ‌مي‌شه ‌آدم ‌وقتي ‌مي‌بينه ‌يكي ‌بايد ‌در‌مورد ‌نوشته‌ش ‌نظر‌بده ‌كه "اصلاح‌شود" رو ‌مي‌نويسه "اسلاح‌شود"! يا ‌مثلاً‌ در‌اظهار‌نظري ‌جالب‌ در‌مورد ‌نوشته‌ت، ‌اينجوري ‌مي‌نويسه ‌كه؛ "...بي‌گمان‌اين‌متن، ‌تلفيغي ‌(‌همون‌تلفيقيِ‌خودمون!‌) است ‌از‌نمايش، ‌فرم، ‌تعزيه، ‌و‌حماسه!!!" و ‌وقتي ‌در ‌مورد ‌اين ‌جمله‌ي ‌شاهكارش‌ ازش ‌سؤال ‌مي‌كني، ‌با ‌قيافه‌ي ‌حق‌ به ‌جانبي ‌مي‌زنه ‌توُ‌روت ‌و ‌بي‌سواديت ‌رو ‌به ‌رُخِت ‌مي‌كشه ‌كه؛ "...برادر، ‌اصولاً ‌ما 3 ‌نوع ‌نمايش ‌داريم: حماسي، ‌فاصله‌گذاري، ‌و ‌بِرِشت"!!!... واااااااااااااااااااااااااااااااااااي‌خدا،‌ اين ‌خرا ‌ديگه ‌كيَ‌ن ‌كه ‌بارِ‌كتاب ‌مي‌برن. جونِ ‌من ‌يه ‌دقتي ‌توي ‌جمله‌هاش ‌بكنين ‌و ‌اون‌ها ‌رو‌كنار‌هم ‌قرار‌بدين، ‌ببينين ‌چي ‌دستگيرتون ‌مي‌شه. حالا ‌سواد ‌كه ‌ندارن، ‌هيچ، ‌ايرادهاي ‌بني‌اسرائيلي ‌هم ‌پشت ‌سر‌هم ‌قطار ‌مي‌كنن. به ‌كلمه ‌گير ‌مي‌دن، ‌جمله‌رو‌حذف‌مي‌كنن، ‌جمله‌ اضافه‌ مي‌كنن، ‌و... حرف ‌هم ‌كه ‌مي‌زني، يكي‌ از‌ همين ‌جملات ‌شاهكاري ‌رو‌كه ‌عرض‌ كردم، ‌تحويلت ‌ميدن.‌ انگار‌ما ‌بعد‌ از ‌سي‌سال،‌ هنوز نمي‌دونيم ‌توي ‌چه ‌مملكتِ‌ گُل ‌و ‌بلبلي ‌زندگي ‌مي‌كنيم ‌و ‌قوانينش ‌چقدر‌ ...‌تخيُليه. انگار ‌مائي‌ كه ‌ادعاي ‌آقاييِ‌ دنيا‌ رو ‌داريم، ‌اما ‌هيچ‌...ي‌ نيستيم، نمي‌دونيم ‌كه ‌توي‌ چه ‌شرايط مزخرفي ‌داريم ‌مثلاً ‌كار ‌فرهنگي‌ مي‌كنيم... نمي‌دونم، ‌انگاري ‌بايد ‌ياد ‌بگيريم ‌و ‌عادت ‌داشته ‌باشيم ‌به ‌اين ‌كه ‌مثلاً؛ موشك‌هامون ‌نسبت ‌به‌ پارسال،‌ هم ‌قطرش‌ کُلفت‌تر‌شده، ‌هم ‌طولش ‌درازتر.‌ قايق‌هامون‌ پَرَنده ‌شدهَ‌ن ‌و‌ هواپيماهامون‌ شناور! و ‌البته ‌و ‌صد‌ البته ‌كه، ‌انر‍‍ژي ‌هسته‌يي ‌حق ‌مسلم ‌ماست، ‌و‌لاغير. بايد ‌اين ‌مُخِ‌ نفهممون ‌بفهمه ‌كه ‌فرهنگ ‌و ‌هنر، ‌دوزار ‌ارزش ‌نداره ‌و ‌مالِ‌ اجنبي‌هاي ‌از ‌خدا‌ بي‌خبره. تلويزيونمون ‌بايد ‌پُر‌باشه ‌از ‌فيلم‌ها ‌و ‌سريال‌هاي ‌مبتذل ‌و ‌به ‌اصطلاح‌ "فيلمفارسي". سينماها‌ كه ‌ديگه‌ حرفشو‌ نزن، فيلم ‌خوب يك ماه ‌روي ‌پردهَ‌س، فيلم ‌درِپيت... (‌هر‌چندتا ‌دوست‌داري ‌نقطه‌بذار!‌). نقاشي ‌بايد ‌بكشي كادو ‌بدي ‌به ‌فاميل‌ها، ‌يا ‌آويزون ‌كني ‌از ‌در ‌و ‌ديوار، ‌چون ‌گالري ‌مي‌خوايم ‌چيكار؟!!... فرهنگسرا‌ به ‌چه ‌كارمون‌ مياد؟! بودجه‌هاي ‌ميلياردي ‌بديم ‌جشنواره ‌و ‌همايش ‌و ‌سوگواره‌ و‌...، ‌زِرت ‌وزِرت ‌برگزار‌كنيم ‌و، ‌دور ‌از ‌چشم ‌مردم، ‌كه ‌مخاطبان ‌اصليِ‌ آثار ‌هنري ‌هستن،‌ خودمون ‌به ‌خودمون ‌جايزه ‌بديم، ‌خودمون ‌خودمون ‌رو ‌تشويق ‌كنيم، ‌و ‌سرآخر‌هم، ‌هيچي ‌به ‌هيچي!
خلاصه دوست و همکار عزیز و نسبتاً قدیمی، "ا. ر"، به قولی، نه این که زندگی بی پیر، چرخ لنگش نچرخد، نه، می چرخد و می چرخد و ما، عین اسب عصاری می چرخیم و می چرخیم و لِه می شویم ذرّه ذرّه. دل خوش داری؟ سراغ داری؟ ما که خواستیم داشته باشیم، اما نشد، یعنی در حدِّش نبودیم. اینه که دل و دماغ نوشتن خیلی نیست بعدِ...
بعدِ جاکَن شدن از همدان و ساکنِ دوباره ی تهران شدن، زندگی ام شده طی کردن فاصله ی بین محل کار و خانه، که یک لقمه در اولی دربیاید و در دوّمی خورده شود. و گاهی هم کاغذی سیاه! بی انگیزه.
همین.
و دیگه این که، نفهمیدم چرا همیشه کامنت هاتون رو مخفی، و در مطالب ماه های قبل برام می ذارین؟!!! اینه که منم گفتم شاید مشکلی باشه، اسمتون رو به اختصار نوشتم.

2 یادداشت:

  1. سلام...واقعا خدا به دادت برسه بااین همه نفهم...خوبی؟

    پاسخحذف
  2. الهام رجبیMay 16, 2009 12:48 PM

    سلام. چرا اینقدر نا امید؟من هم تو زندگیم با جفت این آدمایی که میگین سر و کله زدم وقتی جایی برای بحث برات نمی زارن یا به قول خوذمون آدم حسابت نمی کنن پس قدر نعمت سکوت رو باید دانست.امیدوارم قدمت همکاریمون از این که هست بیشتر بشه.

    پاسخحذف